تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٤٤
در او نهاد تا او بينا شد و جهان بديد. مَلِك به تعجب فرو ماند. شمعون گفت: اَيُّهَا المَلِك! تو نيز از خدايان خود درخواه تا مانند اين يا پيش از اين بكنند تا دست و غلبه تو را باشد.
او شمعون را گفت: مرا از تو هيچ سرّ پنهان نيست. خداى من جمادى است كه نه بيند و نه شنود و منفعت و مضرت نكند. آنگه مَلِك گفت: اگر خداى شما تواند مرده را زنده كنده، ما به او و به شما ايمان آريم. ايشان گفتند: خداى ما بر همه چيز قادر است. ملك گفت: امروز هفت روز است تا پسر دهقانى بمرده است و او را دفن نكرده اند به انتظار پدرش. اگر او را زنده كنيد، ما به شما ايمان آريم. گفتند: رواست. بفرماى تا بيارندش. او را بياوردند. از حال خود بگشته بود و بوى بگردانيده، ايشان دعا كردند آشكارا و شمعون در سرّ. خداى تعالى او را زنده كرد، بر پاى خاست و گفت: يا قوم! بترسيد از خداى تعالى و به خدا ايمان آريد كه من امروز هفت روز است تا بمرده ام. مرا در هفت وادى از آتش بردند؛ براى آنكه مشرك بودم و درهاى آسمان برگشادند. برنايى ديدم كه براى اينان هر سه شفاعت مى كرد. گفتند: اينان كه اند؟ گفت: اين شمعون صفا است وصىّ عيسى و اين دو حوارى اند از حوايان عيسى. اين سخن در ملك گرفت. شمعون عند آن حال بگفت: من شمعونم و مَلِك را دعوت كرد و او ايمان آورد و جمعى بسيار از لشكر او.
محمد بن اسحاق گفت از كعب الاحبار كه ملك ايمان نياورد و همت كرد به كشتن اينان. خبر به حبيب رسيد و او بر در شهر بود به دروازه دورتر بيامد به تاختن بر ايشان، انكار كرد.
اين است قصه آنكه خداى تعالى گفت: ياد كن اى محمد! چون بفرستاديم ما دو كس را بر ايشان؛ يعنى به اهل انطاكيه. و در نامشان خلاف كردند. محمد بن اسحاق گفت: ناروص و ماروص. وَهْب گفت: يحيى و يونس. مُقاتل گفت: توصان و مالوص. دروغ داشتند ايشان اين هر دو را. ما قوى كرديم ايشان را به ثالث و آن سوم شمعون