تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٣٨
بدانيد كه يونس مردى است راستگو و ما هرگز از او دروغ نشنيده ايم و آنچه ظاهر حال است آن است كه اين علامت عذاب است و ليكن برويد و او را طلب كنيد. اگر در ميانِ ما است، ايمن باشيد كه اين عذاب نيست و اگر برفته است، يقين دانيد كه عذاب است.
برفتند و بجُستند، او را نيافتند. بيامدند و گفتند: رفته است. پادشاه مردى عاقل بود، گفت: چون او رفته است، لامحال اين علامت عذاب است و ليكن من يونس را براى آن طلب مى كردم تا به او ايمان آرم و شما نيز ايمان آريد تا باشد كه خداى اين عذاب از ما بردارد. اكنون چون او رفته است و غايب است، خداى او غايب نيست. بياييد و مجتمع شويد تا به صحرا بيرون رويم. آنگه بفرمود تا جمله اهل شهر از زن و مرد و پيرو جوان و خرد و بزرگ بيرون آمدند و چهارپا و بهايم را بيرون بردند و به صحرا شدند و بفرمود تا كودكان را از مادر جدا كردند و او جامه ملوكانه بكند و پلاسى در پوشيد و مردمان را بفرمود تا به يك بار بانگ برآوردند و گريه درگرفتند. چهارپايان به ناله درآمدند و كودكان به گريه و آواز بلند به دعا و و تضرع آمدند. مَلِك سر و پا برهنه كرد و روى بر خاك نهاد و گفت: اى خدا [ى يونس] ما خواستيم كه يونس را وسيلت سازيم، اكنون يونس به شومى گناه ما از ميانِ ما برفت. ما به درگاه تو آمديم و تن تسليم كرده و فرمان تو را گردن نهاده و به تو ايمان آورده؛ بار خدايا! به رحمت تو بر بندگانت و به قدر منزلت يونس بر تو، كه اين عذاب از ما بردارى. خداى تعالى از ايشان صدق نيت شناخت، عذاب از ايشان برداشت.
عبداللّه مسعود گفت از صدق قوم يونس آن بود كه ردِّ مظالم كردند با يكديگر؛ حتى اگر كسى سنگى از كسى برگرفته بود و در بنايى به كار برده بيامد و آن سنگ بركند و بر در سراى آن كس برد.
صالح المُرّىّ روايت كرد عن ابى عِمران الجُوينى عن ابى المخلد [ابى الجَلْد] كه او گفت: چون عذاب به سر قوم يونس آمد، بدويدند به پيرى از بقيه علما كه در ميان