تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٣٦
ايشان ايمان آورده اند. چون بشنيد، مشوَّر شد [متشوّر شد] از آن و از خجالت با ميان قوم نشد. رو به جانب دريا نهاد و در كشتى نشست كه در او مردم بسيار بودند و مال بسيار بود. كشتى بايستاد و نرفت [هيچ]. ملاّحان گفتند در ميان ما بنده اى گريخته است و عادت كشتى اين است كه چون بنده گريخته اى در او [باشد]، نرود.
يونس عليه السلام گفت: همچنين است، آن بنده گريخته منم. اگر خواهيد كشتى برود و شما را سلامت بود، مرا به دريا افكنيد. گفتند: حاش للّه كه تو بنده اى گريخته باشى. ما بر تو سيماى صالحان مى بينيم. ما تو را به دريا نيفكنيم. آخر گفتند قرعه برفكنيم از ميان اهل كشتى تا نام كه برآيد. قرعه برافكندند چند بار، به نام يونس برآمد و قرعه ايشان بر شكل تيرى بود. گفتند يونس با ايشان قرعه زد. قرعه بر او افتاد و حجت بر او متوجه شد. او را برگرفتند تا به دريا اندازند. خداى تعالى وحى كرد به ماهى كه درياب بنده مرا، يونس را، و نگر تا پوست او نخراشى و او را هيچ رنج نرسانى كه او طعمه تو نيست. من شكم تو زندان او خواهم كرد روزى چند. آنجا كه او را به كنار كشتى بردند، ماهى بيامد و دهان باز كرد. از آنجا بگردانيدند. گفتند چون به درياش مى فكنيم، شايد تا به دهان ماهى در ننهيم. با ديگر جانب بردند او را، ماهى بيامد و دهان باز كرد. گفتند همان روزى اوست. او را بينداختند و ماهى او را فرو برد و او مستحق ملامت بود.
اگر نه آنستى كه او از جمله تسبيح كنندگان بودى و تنزيه گويندگانِ من در حال رخا و خوارى، شكم آن ماهى گور او شدى. ما او را به زمين صحراى خالى از درخت بينداختيم و او بيمار بود. آنگه بيرون آمد از آنجا چون مرغ بچه اى كه بر او موى نباشد و در حال از شكم مادر بيرون آمده باشد. ما برويانيديم بر او درختى كه بر او سايه فكندم چو اندام او به مانند گوشتى سرخ شده بود و پوست تَنُگ كرده، اگر آفتاب بر او آمدى، بسوختى او را. حق تعالى درختى از كدو برويانيد بر او.
مُقاتل حَيّان گفت: در سايه اى بنشست و خداى تعالى بز كوهى را بجهانيد تا هر