تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٣٢
كرده بود و ابرى برآمد و ملخ زرّين برو بباريد.
و در حديث چنين آمد، كه آبى كه از سينه او فرو ريخت در وقت غسل كردن هر قطره اى ملخى زرّين شد و او آن را به دست جمع مى كرد. خداوند تعالى وحى كرد به او كه: يا ايوب! نه من تو را غنى كردم؟ گفت: بَلى يا سَيِّدِى وَمَوْلائى و لكن اين بركت تو است و كرامت تو كه باشد كه ازو سير شود؟
آنگه از آنجاى برخاست و بر بلندى شد و بنشست و او با جمال تر از اهل روزگار و قوى تر ايشان بود. چون اهلِ [او] رحمت از پيش او برفت ساعتى، آنگه انديشه كرد و گفت: اگر چه مرا براند و دور كرد، مرا شرط نباشد او را رها كردن كه او را در جهان كس نيست كه مراعات كند؛ بروم و بنگرم تا حال او چيست. بيامد و به جاى او بديد و كس را نديد. مى خواست تا از آن مرد بپرسد كه بر آن بلندى بود. شرم مى داشت. ايوب آواز داد و گفت: اى زن كه را مى جويى؟ گفت: اين مرد بيمار مبتلا را كه اينجا بود. گفت: پيش آى تا او را با تو نمايم. او پيش رفت و گفت كجاست؟ گفت: تو را كه باشد؟ گفت: او شوهر من است. گفت او را ببينى بشناسى؟ گفت: به هر حال شناسم او را. گفت: او با كه مى ماند؟ گفت: با تو ماندى، پيش از آن بيمار شد. ايوب (عليه الصلوة و السلام) گفت: ايوب منم و خداى تعالى محنت به نعمت بدل گردانيد. آنگه دست در گردن يكديگر كردند.
راوى خبر گويد ايشان دست از گردن يكديگر برون نكردند تا هر مالى و ماشيه اى كه او را بود، خداوند تعالى مضاعف نكرد و به ايشان بنگذشت.
چون رنج زايل شد، ايوب (عليه الصلوة و السلام) در غم افتاد كه سوگند خورده بود كه رحمت را صد چوب بزند. خداوند تعالى وحى كرد به او، گفت: دسته اى از شاخ درختان بگير و به عدد صد درهم بند و يك بار برو زن تا سوگندت درست و راست شود. همچنان بكرد. [١]