تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٢٣
آن كنيزك گفت: اين را علامتى باشد، و گفت: [١] آن چيست؟ گفت: عُزَير مردى مستجاب الدعوة بود. اصحاب امراض و بلايا [٢] را دعا كردى، خداى تعالى به دعاى او ايشان را شفا دادى. اگر تو عُزيرى، دعا كن تا خداى [٣] چشم من باز دهد [٤] تا من تو را ببينم كه من عُزير را نيك شناسم.
عُزير دعا كرد و دست بر [٥] چشم او ماليد. چشمش درست شد و دست او گرفت و گفت: برخيز به فرمان خداى. پايش [٦] درست شد، برخاست و به رفتن آمد. درو نگريد، گفت: گواهى دهم كه تو عزيرى. آنگه برخاست و به محافل بنى اسرائيل آمد. [٧] در آن محفل پسرى از آن عزير بود كه صد و هژده ساله، پير [٨] و ضعيف شده و او را فرزندان بودند پير شده، آواز [٩] داد و گفت: يا فلان [١٠] ! خبر دارى كه عُزير باز آمده است؟ گفتند: برو، محال مگو [١١] عُزير صد سال است تا [١٢] مفقود است و كس ازو هيچ نشان نمى دهد. [١٣] گفت: من فلانه ام، پرستار او نابينا و مُقعَد شده به دعاى او، خداى مرا عافيت داد و او مى گويد: خداى تعالى مرا صد سال بميرانيد و اكنون زنده كرد. مردم برخاستند و به ديدن عزير آمدند.
پسرش گفت: عُزَير را خالى بود بر ميان دو كتف، چون ستاره درخشان. بيامد و او را گفت: ميان كتف مرا بنماى. او جامه برداشت، آن خال پيدا شد و از آن خال آن حال ظاهر شد. او را ميان كتف بود و زير جامه و اين را بر روى راست باشد ناپوشيده به جامه.