تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٢٢
راهب گفت: [١] نكو گفتى و راست گفتى و من گواهى دهم كه خداى [٢] يكى است و محمد بنده و رسول اوست و آن جماعت [٣] ايمان آوردند.
و بر قول آنان گفتند ارميا بود. گفتند او خضر است. خداى تعالى او را زنده كرد و هنوز زنده است و او [را] در بيابانها و جايهاى [٤] دشت بينند. [٥]
ضحاك و ديگر مفسران گفتند: چون [٦] خداى تعالى او را زنده كرد، او برخاست و بر خر نشست و با دِه آمد بُرنا و سياه موى و فرزندان او و فرزندزادگان پير و كَهْل شده بودند.
عبداللّه عباس و مقاتل گفتند: چون عُزَير با دِه آمد، نهادِ ده و محله از آن بگشته بود. بر وَهْم بيامد و به درِ سراىِ خود آمد [٧] و در بزد. ايشان را كنيزكى بود كه آن [٨] روز كه عزير برفت، بيست ساله [٩] بود. چون باز آمد، صد و بيست ساله [١٠] شده بود و مُقْعَد و نابينا شده. او را آواز داد. گفت: [١١] كيست كه در مى زند؟ او گفت: اين سراى عُزَير است؟ گفت: آرى، و بگريست و گفت: اى مرد! تو چه كسى كه عزير را مى شناسى كه صد سال است [١٢] تا عُزَير مفقود شده است و كس نام او نبرد؟ گفت: من عُزَيرم. [١٣]
عجوز گفت: اَىْ سُبحانَ اللّه ، عُزَير صد سال است تا مفقود است و كس از او خبر ندارد. عزير گفت: همچنين است. خداى تعالى صد سال مرا بميراند و اكنون زنده كرد. [١٤]