تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٧٨
و قصّاص جُهّال گفتند از وهب و جز او كه سبب امتحان سليمان آن بود كه او در بعضى غزوات زنى را از دختر ملوك به بردگى بياورد و اين زن نخست به جمال بود و سليمان او را سخت [دوست] مى داشت و او با سليمان نمى ساخت و پيوسته مى گريست. سليمان او را گفت يا هذه! به از اين مُلكى مى خواهى و به از من مردى؟ گفت اين نيك است و ليكن مرا خيال پدر در چشم است و از چشم من نمى شود. اگر خواهى تا من متسلى شوم، بفرماى تا به مثال پدرم صورتى كنند تا من درو مى نگرم و دل خوش مى باشم. او گفت: روا باشد. بفرمودند تا بكردند و آن زن با جماعتى از كنيزكان خود آن تمثال را مى پرستيدند و سجده مى كردند او را چهل روز، و سليمان از آن بى خبر بود. آصف برخيا از آن حال خبر يافت و دستورى خواست از سليمان تا خطبه كند و بر پيغمبران ثنا گويد. گفت: روا باشد. او خطبه كرد و بر پيغمبران ثنا كرد و بر سليمان ثنايى كه گفت به روزگار صغر و روزگار گذشته بازبست. سليمان از آن دلتنگ شد. چون آصف از منبر به زير آمد، گفت: چگونه كه پيغمبران را بر عموم روزگار ثنا گفتى و حديث من به روزگار گذشته بازبستى. گفت: براى آن چنين كردم كه چهل روز است كه در سراى تو بت مى پرستند و تو بى خبرى. چون خبر يافت، برفت و آن تمثال بشكست و آن زن را محبوس كرد.
چون از مجلس حُكم باز آمد، خواست به طهارت جاى در شود بر عادت انگشترين برون كرد و به زنى داد از زنان خود و آن انگشترى بود كه ملك سليمان و نبوت به او بسته بود كه جنّ و انس و شياطين و سباع و طيور مسخر آن بودند. خداى تعالى شبه سليمان بر ديوى افكند نام او صخره بود تا بيامد و انگشترى بستد و بر جاى سليمان بنشست و همه رعيّت از جنّ و انس او را مسخّر شدند و خداى تعالى شبه آن ديو بر سليمان افكند. چون آمد و زن را گفت انگشترى مرا ده، بانگ بر او زد و او را براند و گفت انگشترى سليمان بستد و تو ديوى، آمده اى تا به مكر و حيله انگشترى بگيرى از من.