تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٥٨
حق تعالى گفت: انديشه مدار كه من چنان سازم كه پيرامن تو چندان ركوع و سجود كنند و ذكر تسبيح من كنند كه آن را حدى نبود و پيغمبرى را در آخر زمان بفرستم كه تو را قبله او كنم كه او و امت او در نماز روى به تو آرند و به حج و زيارت قصد تو كنند و از اقصاى عالم روى به تو نهند؛ چنان كه (مرغان) رو به آشيانه خود نهند و ياسه ايشان به تو چنان باشد كه چنين شتر به بچه اش و مادر به فرزندش و تو را پاك كنم از بتان و بت پرستان.
سليمان (على نبينا عليه الصلوة والسلام) از آنجا بگذشت به وادى السّدير؛ وادى اى است در طايف و از آنجا به وادى النمل آمد.
قتاده و مقاتل گفتند وادى النمل به شام است و سليمان يك روز به آنجا رسيد با لشكرى، بر بساط نبود. بر زمين بر پشت اسپ.
مورچه اى گفت و گفتند او رئيس و پيشواى مورچگان بود و چندان بود كه گوسفندى بزرگ (بر) داشت. نوف الحِميرى گفت: چَندِ گرگى بود. ضحاك گفت: نام او طاخيه [خ ل طلحه] به بالاى بلند بر آمد و آواز در داد به مورچگان: اى مورچگان! در خانه شويد كه نبايد كه سليمان و لشكرش شما را در پاى شكنند و ايشان بى خبر باشند. باد اين خبر به گوش سليمان رسانيد. سليمان بخنديد از اين گفتار و كس فرستاد و آن مورچه را بخواند. گفت: چگونه مورچگان را از ظلم من بترسانيدى و من پيغامبرى ام عادل؟ مورچه گفت: يا رسول اللّه ! من عذر تو بخواستم و گفتم ايشان بى خبر باشند از شما. اَبورَوق گفت: مورچه سليمان را گفت: من حطم نفس نخواستم؛ حطم دل خواستم. ترسيدم كه دلهاى ايشان كوفته گردد و شكسته شود و به نظر در ملك تو از تسبيحى كه ايشان را هست، باز مانند.
سليمان گفت: پندى ده مرا. گفت: يا نبى اللّه ! دانى تا چرا پدرت را داوود خواندند؟ گفت: نه. گفت: براى آنكه او دواى جراحت خود كرد، مودود گشت.