تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٤٤
مى گويى. گفت: خداى راستگر است، [١] من دروغ مى گويم. مرا پسرى است، كهترين فرزندان است. براى آنكه كوتاه است و حقير است، شرم داشتم كه مردمان او را بينند. داوود نام است، خود در ميان مردم نيارم او را و در كوه گوسپند مى چراند. و داوود عليه السلام مردى بود كوتاه و حقير و زرد روى و بيمار شكل، ازرق چشم، اندك موى.
طالوت گفت: ما برويم و او را ببينيم. برفت با جماعتى، او را يافت بر كوه، گوسپند مى چرانيد و رودى عظيم بيامده بود و او آن گوسپندان را دو دو بر گردن مى گرفت و با اين كنار مى آورد. چون طالوت او را بديد، گفت: اين است لاشك. اين كه بر بهايم رحيم است، برمردمان رحيم تر باشد. او را پيش خواند و آن قرن بر سر او بنهاد. آن روغن درو بجوشيد و گرد سر او برگرديد، مانند اكليلى. طالوت او را گفت: تو را افتد كه با جالوت كالزار كنى و او را بكشى و از مُلك من نيمه اى تو را باشد و دختر خود را به تو دهم. داوود گفت: بلى. طالوت گفت: از خويشتن هيچ يافته اى كه قوت اين كار دارى؟ گفت: بلى. وقتها شير بيايد و تعرض گوسپند من كند يا پلنگ يا گرگ. من بگيرم ايشان را، دست در زَفَر ايشان كنم و درّم و بيندازم.
گفت: بيا تا برويم. با لشكرگاه آمدند. داوود عليه السلام در راه كه مى آمد سنگى آواز داد او را كه مرا بردار كه من سنگ هارونم كه فلان پادشاه را به من بكشت، برگرفت و در توبره نهاد. به سنگى ديگر بگذشت. آواز داد كه مرا بردار كه من سنگ موسى ام كه فلان پادشاه را به من بكشت، به سنگ ديگر رسيد، آواز داد كه من سنگ توأم كه هلاك جالوت در من نهادند. خداى تعالى مرا براى تو مى داشت. برگرفت و در توبره نهاد.
چون جالوت سلاح در پوشيد و صفها كالزار راست كردند، جالوت بيرون آمد بر اسبى گرانمايه نشسته و سلاح تمام پوشيده. مبارزه خواست، طالوت اسبى نيكو