تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٤٢
بودند، ما را طاعت نباشد و قوت با جالوت و لشكرش. اين بگفتند و از طالوت برگشتند [١] [و از آن جماعت اندك بودند كه با طالوت برفتند].
آنگه كه بيرون آمدند [يعنى لشكر طالوت] اين سيصد و سيزده مرد [خروج باشد]. براى جالوت و لشكرهاى او اين جماعت اندك در برابر آن جموع و جنود بايستادند؛ براى آنكه به ايمان و اعتقاد درست در رفته بودند.
چون سواد ايشان ديدند، از بياض صفاء اعتقاد زبان به دعاى برگشادند كه پروردگار ما و سيد ما. صبر بر ما ريز و از آن چندان بر ما ريز تا آنجاى فارغ و تهى شود. ما را ثبات قدم ده. پاى ما بر جاى دار. بار خدايا! ما را مدد فرست به دو چيز: به صبر و نصر. صبر بر ما و نصر بر دشمنان ما كه كافران اند.
ايشان بخواستند. خداى اجابت كرد، صبر و نصرت فرو فرستاد. ايشان لشكر جالوت را به هزيمت كردند و داوود جالوت را بكشت.
ايشا [٢] بود پدر داوود عليه السلام با سيزده پسر و داوود به سال كمتر بود. روزى بيامد. پدر را گفت: اى پدر! من در قفا گوسپند مى روم و فلا سنگ به دست گرفته، هيچ نيست كه من خواهم كه به فلاسنگ بزنم، و الاّ اصابت باشد و هر كه را بزنم به فلاسنگ بيفكنم.
پدر گفت: بشارت باد تو را كه خداى تعالى روزى تو در فلاسنگ تو نهاده است. روزى دگر آمد و گفت: اى پدر! گوسپندى مى چرانيدم، در بيشه شدم. شيرى ديدم خفته، برفتم و بر پشت او نشستم و او را بتاختم و او مرا نيازرد. پدر گفت: اين چيزى است كه خداى به تو خواست. روزى دگر آمد گفت: اى پدر! من در كوه مى روم و خداى را تسبيح مى كنم. هيچ سنگ نيست، و الاّ به تسبيح من خداى را تسبيح مى كند. پدر گفت: اين چيزى است كه خداى تو را داده است.