تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٣٦
نور سيماء [١] يكى از ايشان فردا قيامت نور آفتاب را غلبه كند.
و اين تابوت طولش سه گز بود در عرض دو گز و از چوب شمشاد بود در زر گرفته به نزديك آدم بود تا آنكه كى او را وفات آمد، به وصى خود سپرد. شيث آنگه فرزندان آدم را يك به يك مى دادند تا به ابراهيم عليه السلام رسيد. چون ابراهيم را وفات آمد، تابوت به اسماعيل سپرد كه مهين فرزندانش بود. چون اسماعيل را وفات آمد، به نزديك پسرش قيدار بنهاد. فرزندان اسحاق با او منازعه كردند. گفتند: نبوت از شما رفت، تابوت با ما دهى از آثار نبوت، جز اين نور با شما نماند، يعنى نور محمد صلى الله عليه و آله.
قيدار گفت: اين وصيت پدر من است و من به كس ندهم. روزى خواست تا سر آن تابوت باز كند، نتوانست و راه نيافت بر آن و منادى او را ندا كرد كه: يا قيدار! سر اين تابوت مگشاى كه تو را بر آن سبيل نيست. سر او نگشايد، مگر پيغامبرى. اين تابوت برگير و با نزديك پسر عمّت بر، يعقوب اسرائيل اللّه ، و بدو سپار. او برخاست و تابوت بر گردن نهاد و از زمين حرم بيامد و روى به كنعان نهاد و يعقوب به كنعان بود. چون قيدار به نزديك كنعان رسيد، تابوت صريرى و آوازى بكرد كه يعقوب بشنيد. فرزندان را گفت: سوگند مى خورم كه قيدار آمد و تابوت آورد. برخيزى تا به استقبال او رويم. آنگه برخاست و فرزندان با او برفتند.
چون چشمش بر قيدار افتاد، بگريست و او را در بر گرفت و گفت: يا قيدار! تو را چه رسيد كه رويت زرد گشته است و تنت ضعيف؟ دشمنى به تو رسيد يا معصيتى كردى از پس پدرت اسماعيل؟ گفت: اين هيچ نبود و لكن آن نور كه در پيشانى من بود، انتقال افتاد. براى آن چنين ضعيف و متغير اللون شده ام. يعقوب گفت: كجا وضع كردى در دختران. اسحاق گفت: نه. در زنى عربى جرهمى نام او غاضره [٢]