تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣١٦
چون خداى تعالى آيت زكات فرستاده و زكات واجب كرد، موسى عليه السلام برخاست و به نزديك قارون آمد، گفت خداى تعالى آيت فرستاد و زكات فرموده. او گفت اين كه تو مى گويى مبلغهاى عظيم من باشد؛ من اين نتوانم كرد. خداى تعالى فرمود: اين تعلّل است كه او مى كند به اندكى و بسيارى، او خود ايمان ندارد و اندك و بسيار چيزى نخواهد دادن. اگر خواهى تو بدانى بروى و او را مسامحتى كنى.
موسى بيامد و گفت: [من از] تو چيزى كمتر بستانم و به تدريج كم مى كرد تا با آن آمد كه گفت: از هر هزار دينار يك دينار بده و از هر هزار درم يك درم و از هر هزار گوسفند يك گوسفند و از هر اسبى چيزى بده. گفت: تا انديشه كنم. به خانه رفت و حساب كرد. بسيارى بر هم آمد، دلش يارى نداد، گفت: نتوانم دادن كه بسيار زياد است.
آنگه كس فرستاد و بنى اسرائيل را بخواند و گفت ببينيد كه موسى هر روز مرا به بلايى و تكليفى مى نهد. اكنون بيامده است تا مال ما بستاند و ما را درويش كند. چه رأى است در حق او؟ گفتند: تو سيّد و مهتر مايى؛ رأى آن باشد كه تو بينى. گفت: رأى من آن است كه فلان زن فاجره را بياريم و او را جعلى دهيم تا او در موسى آويزد و او را متهم كند به خود و برو تشنيع زند كه چون اين حال برو برود، بنى اسرائيل برو خروج كنند، اِمّا بكشند [او را] و اِمّا بازار او شكسته شود و او را رها كنند.
آنگه كس فرستاد و آن زن فاجره را بخواند و او را گفت: تو را كارى چنين مى بايد كردن و تو را هزار دينار بدهم و گفتند طشتى زر. او پذيرفت و گفت: هر آن چه خواهى و حكم كنى. و آنگه برخاست و قصد كرد به مجمع بنى اسرائيل و آنجا بنشست. موسى عليه السلام بيرون آمد و خلقى بسيار حاضر بودند در صحراى فراخ. موسى عليه السلامبر عادت بيرون آمد و خلق بسيارى را در وعظ گرفت. بر ايشان امر به معروف و نهى از منكر مى كرد و مى گفت: هر كه دزدى كند، دستش ببايد بريدن و هر كه قذف كند بى گناهى، او را حدّ بايد زدن و هر كه زنا كند و زن ندارد، صد تازيانه