تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٢٤
كردم بر خود به اينكه كردم؛ [١] بيامرز مرا! خداى تعالى بيامرزيد او را و او غفور و رحيم است و آن حال كس ندانست، جز كه مرد را مفقود يافتند و گفتند مرد را كشته ديدند و ندانستند كه او را كه كشته است.
گفت: بار خدايا! به اين نعمت كه كردى بر من، عهد كردم كه نيز يار مرد گناهكار نباشم. [٢]
او در روز در آمد، يعنى موسى در آن شهر، خائف و انديشناك از آنكه آن خبر آشكار شود و او را بگيرند به قصاص قبطى باز كشند. برفت و توقع اخبار مى كرد و تجسس احوال كه نگاه كرد همان مرد ديرينه را ديد كه از او نصرت خواسته بود بر قبطى دگر باره فرياد بر مى داشت.
چون قبطيان از سراهاى بيرون آمدند، مردى را ديدند كشته از معروفان ايشان. به فرياد پيش فرعون رفتند و گفتند اسرائيليان مردى را از [آنِ] ما كشتند.
فرعون گفت: دانيد تا او را كه كشته است؟ گفتند: نه. گفت: بى حجت و بيّنت بى گناهى را نتوان كشتن. برويد و تفحص كنيد و قاتل را به دست آريد تا قصاص كنيم. ايشان بيامدند و تفحص كردند به هيچ حال حاضر [ظاهر] نمى شد. به ميان باز آمدند. همان اسرائيلى كه ديروز موسى براى او ،قبطى را كشته بود، يكى از قبطيان در آويخته تا او را كارى فرمايد. موسى از دور مى آمد خائف و مترقب. اين مرد اسرائيلى از او فرياد خواست. موسى از حادثه ديرينه دلتنگ بود و خائف، گفت: تو جاهل مردى و خام طمع در آنچه مى پندارى كه من هر روز براى تو با كسى خصومت خواهم كردن و اين حال از تو و بله تو ظاهر است.
آنگه روى به ايشان نهاد؛ براى آنكه تا اسرائيلى را از دست قبطى برهاند.