تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٩٦
يوسف عليه السلام حلم كار بست و گفت: امروز بر شما سرزنش نيست و آن گناه با روى شما نمى آرم.
آنگه به اين رها نكرد تا دعا كرد ايشان را و گفت: خداى بيامرزاد شما را. او رحيم تر از همه رحيمان است. [١]
چون يوسف عليه السلام خويشتن را بر ايشان اظهار كرد، اول حديث اين كرد كه گفت: پدرم چون است؟ گفتند: چشمهايش برفته است. گفت: پيرهن من ببريد و روى پدرم افكنيد تا بينا شود. [٢] و اهل خود را جمله به من آرى. چون كاروان برگرفت حق تعالى باد شمال را فرمودند اعنى فريشتگان باد را تو بوى پيراهن بربودند و به مشام يعقوب رسانيدند. [٣] يعقوب راست كه بوى پيرهن يوسف بيافت، مضطرب شد و گفت: بوى آشنايان مى شنوم و گفتند: چه بويى مى شنوى؟ گفت: بويى كه اگر بگويم، مرا ملامت كنيد. گفتند: آخر. گفت: بوى يوسف مى يابم، اگر نه آنستى كه شما مرا ملامت كنيد. [٤]
حاضران چون اين بشنيدند، گفتند: تو هنوز در آن محبت قديمى. [٥]
پس برنيامد كه مژده دهنده درآمد و آن پيرهن بر روى يعقوب افكند. خداى تعالى چشم با يعقوب داد. يعقوب بينا شد و چشم باز كرد و آن ملامت كنندگان را گفت: نه من گفتم شما را كه من از خداى آن دانم كه شما ندانيد. [٦]
... ضحاك گفت: چشمش باز آمد، پس از آنكه نابينا بود و قوتش باز آمد، پس از آنكه ضعيف شده بود. شادمان باشد، پس از آن دلتنگ بود. روى در ايشان نهاد و گفت: [ «أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» [٧] ] [ «قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا