تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٩٤
درويشان را. و اكنون طعامى بساز و درويشان را بخوان تا بخورند. يعقوب عليه السلام طعامى بساخت و بفرمود تا منادى در شهر ندا كرد كه هر كه امروز روزه دار است، بايد تا به خانه يعقوب روزه گشايد. جماعتى حاضر آمدند و طعام بخوردند. خداى تعالى كشف آن محنت كرد. * * *
وهب مُنَبّه و سُدّى گفتند كه چون يوسف عليه السلام در زندان بود، جبرئيل عليه السلام به نزديك او آمد و او را گفت: اى صديق! مرا مى شناسى؟ گفت: نه، جز كه روى نيكو مى بينم و بوى خوش مى يابم. روح الامين و رسول رب العالمينم. يوسف گفت: چون آمدى به اين جاى گناهكاران؟ وَاَنْتَ اَطْيَبُ الاَطْيَبينَ وَرَأْسُ المُقَرَّبِينَ وَرَسُولُ رَبِّ العالَمينَ. جبرئيل عليه السلام گفت: يا يوسف! تو نمى دانى كه خداى تعالى جايها به مردان پاك كند و هر آن زمين كه شما در آنجا باشيد، بهترين زمينها باشد و خداى تعالى اين زندان و پيرامن او پاك كرد به حصول تو در وى، اى سيد پاكيزگان و پسر صالحان و مخلصان! يوسف گفت: يا جبرئيل! مرا چگونه به نام صديقان مى خوانى و از جمله مخلصان و پاكان مى شمارى و من به جايگاه گناهكاران گرفتارم و به قهر مفسدان در زندانم؟ گفت: براى آنكه تو مخالفتِ هواى نفس كردى و فرمان آنكه تو را به معصيت خواند، نبردى. براى آن نام تو در صديقان بنوشتند و تو را از جمله مخلصان شمردند و درجه پدرانت ارزانى داشتند. گفت: اى روح الامين! خبر يعقوب چه دارى؟ گفت: خداى او را صبرى نكو داد بر مفارقت تو. او را مبتلا كرده است به حزن و اندوه تو: «فَهُو كَظِيم» [١] او دلى دارد غمگين. گفت: اى جبرئيل! حزن او به چه حد است؟ گفت: هفتاد چندان كه مادرى را باشد كه فرزندش بميرد. گفت: يا جبرئيل! چه مزد است او را؟ گفت: مزد صد شهيد. گفت: مرا ملاقات