تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٩٢
ايشان از آنجا برفتند و با نزديك پدر شدند و پدر را خبر دادند به قصه ابن يامين و صاع و آنچه رفته بود. پدر گفت: نه چنين باشد. ايشان گفتند: ما گواهى از علم داديم و ما غيب ندانيم و ندانستيم.
آنگه گفتند: بپرس از اين دِه كه ما آنجا بوديم و نيز از اهل كاروان بپرس كه ما با ايشان بوديم و ما راستگوييم در آنچه مى گوييم. [١]
يعقوب عليه السلام ايشان را باور نداشت از آنچه با يوسف كرده بودند و دروغ ها گفته و خيانت ايشان ظاهر شده بود. گفت: نه چنين است. همانا گمان چنان است كه اين كارى است كه شما انداخته ايد با خود [و] نفس شما، شما را به اين دعوت كرده است و اين كار در چشم شما مزين كرده و ليكن من چه توانم كردن و چاره من چه باشد، مگر صبرى نيكو. آنگه انديشه اى كرد و انديشه اش صواب آمد و گفت همانا غم من به غايت رسيد و چون به غايت رسيد نهايتش باشد و اميد است كه خداى تعالى همه را با من آرد.
از ايشان برگشت و روى از ايشان در گردانيد (يعنى يعقوب) و گفت: اى اندوها و سپيد شد چشمهاى او از انتظار و از اندوه. [٢] و غم در دل مى داشت و فرو مى خورد و اظهار نمى كرد. [٣]
حسن بصرى گفت: ميان آنكه يوسف از پدر غايب شد تا آن روز كه او را ديد، هشتاد سال گذشته بود كه درين هشتاد سال چشم او از گريه نياسود و اجفان او خشك نشد و بر همه روى زمين ازو گرامى تر نبود بر خداى تعالى.
فرزندان يعقوب عند آن گفتند: قسم به خدا كه هميشه باشى كه به ناله ياد كنى يوسف را تا بشوى بيمار مشرف به موت يا باشى از هلاك شدگان.