تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٣٨
شهرهاى قوم لوط نهادند و آن پنج ده بود: سَدوم و عاصورا [١] و داروما و صوائيم [٢] . اين چهار دِه كافر بودند و دِه پنجم صعد بود و اهل او به لوط ايمان داشتند آنان را هلاك نكردند. چون بيامدند لوط را در زمينى از آن خود يافتند كه كارى مى كرد. بَرِ او فراز شدند و او ايشان را نشناخت كه بر صورت بشر بودند و او را گفتند: ما به مهمان تو آمده ايم و چون ايشان را ديد و حسن جمال ايشان. دلتنگ شد بر ايشان از جهت قوم كه او قوم خود شناخت و قوم به او شرط كرده بودند كه هيچ غريب را به مهمان به خانه نيارد تا مهمانى ايشان كنند و آن معنى از فاحشه ايشان را روان باشد. لوط ايشان را در قفا گرفت و خداى تعالى ايشان را گفته بود تا لوط چهار بار بر ايشان گوائى بدهد ايشان را هلاك مكنيد. چون در راه مى رفتند، لوط به ايشان نگريد. گفت، نيك مى دانيد كه اين دهها و شهرها چه جاى است. گفتند: چه جاى است؟ گفت: بترين جاى است كه در زمين نيست به فساد اهلش و در همه زمين از اين مردمان مفسدتر و پليدتر نيست. اين معنى چهار بار باز گفت. لوط ايشان را بياورد به راهى كه كس ايشان را نديد به بى وقتى و در خانه بد و كس ندانست مگر مردمان سراى لوط كه زن لوط ايشان را بديد. بيرون آمد و قوم را گفت: خبر داريد كه در سراى لوط مهمانانى آمده اند كه چشمها به جمال ايشان آدمى نديده است.
ابو حمزة الثمالى گفت: علامت از ميان زن لوط در دلالت بر اضياف آن بود كه كس فرستادى و قوم را گفتى: هَيّئوا لَنا عِلجاً؛ براى ما علجى بسازيد و علجى خر وحشى باشد. اين كنايت بود به نزديك ايشان از دعوت با فاحشه و اين كنايت تا امروز مانده است به زبانى كه ميان اين قوم باشد آن را كه با او اين معامله روا دارد او را علج مى خوانند.