تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٣٤
عون الطفاوى از مردى از اهل عقلان [١] كه او گفت: به اردن مى رفتم؛ وقت گرم گاه مردى را ديدم او را گفتم: يا هذا! تو كيستى؟ جواب نداد. بار ديگر پرسيدم. گفت: من الياسم. گفت: لرزه بر اندام من افتاد كه بر جا مرا قرار نبود. گفتم: به خداى بر تو كه دعا كن تا خداى تعالى اين رعد از من بردارد تا من سخن تو بتوانم شنيدن. او دعا كرد. من ساكن شدم. در آن دعا هشت نام خداى بگفت: «يا بَرُّ يا رَحيم يا حَنّان يا مَنّان يا حَىُّ يا قَيّوم»، و دو نام به سريانى گفت كه ندانستم و دست بر ميان دو كتف من نهاد؛ چنان كه بَرد و خنكى و راحت آن تا به دست من برسيد.
او را گفتم: يا رسول اللّه ! وحى آيد به تو؟ گفت: تا خداى تعالى محمد را بفرستاد، مرا وحى نيامد. او را گفتم: امروز چند پيغمبر زنده اند؟ گفت: چهار: دو در آسمان و دو در زمين. در آسمان: عيسى و ادريس، و در زمين من و خضر. گفتم: ابدال چندند در زمين؟ گفت: شصت مردند، پنجاه از عريش مصر تا كنار فرات باشند و دو مرد به مصيصه و دو مرد به عقلان [٢] و شش در ديگر شهرها. هر گه كه خداى تعالى يكى را ببرد، يكى به بدل بيارد به دعاى ايشان خداى تعالى باران فرستد و بلا بگرداند. گفتم: خضر كجا باشد؟ گفت: به جزاير دريا. گفتم: تو او را بينى؟ گفت: آرى. گفتم: كجا؟ گفت: به مَوسِم. گفت: اين در عهدى بود كه ميان مروان حكم و اهل شام قتال بود او را. گفتم: چه گويى در مروان حكم؟ گفت: تا كجا برند او را، جبارى غالى بود و طاغى بر خداى تعالى. آنان كه در آن كارزار كشته مى شوند، قاتل و مقتول و حاضر به دوزخ اند.
گفتم: من حاضر بوده ام وقتى و ليكن نه تيرى انداخته ام و نه تيغى زده ام و نه نيزه اى و اكنون توبه مى كنم با خداى تعالى كه با مثال اين جايگاه حاضر نشوم گفت: نيك مى كنى، همچنين كن.