تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٣٢
بودند. الياس دعا كرد. خداى تعالى به دعاى او يونس را زنده كرد و الياس باز گشت.
چون مدتى به اين بر آمد، الياس دلتنگ شد. در خداى تعالى ناليد؛ گفت: بار خدايا! دانى كه مرا بيش از اين صبر نماند. اگر مصلحت دانى، مرا با پيش خود بر. حق تعالى گفت: اين مخواه از من كه صلاح نيست. گفت: بار خدايا! چون اين نكنى، دعاى من در اينان اجابت كن. گفت: اين يكى بكنم. چه دعا مى كنى؟ گفت: بار خدايا! دعا خواهم كرد تا هفت سال باران نيايد ايشان را. حق تعالى گفت: من رحيم ترم بر بندگان. گفت: پنج سال. گفت:نه. گفت: سه سال. گفت: رواست. گفت: دعا كن سه سال باران باز گيرم از ايشان و جز به دعاى تو ايشان را باران ندهم.
چون حق تعالى باران باز گرفت از ايشان، مجهود شدند و همه چهار پايان ايشان بمردند و بسيار مردم از ايشان بمرد. الياس گفت: بار خدايا! روزى من از كجا باشد؟ گفت: من مرغى را مُوَكّل كنم بر روزى تو تا از زمينى ديگر تو را روزى آورد به مقدار كفايت تو. و در آن شهر حال به جايى رسيد كه مدتها بگذشت كه كس نان نديد و الياس هر وقت متنكر به شهر در آمدى و برفتى و نان و توشه با خود داشتى. اگر وقتى در شهر بوى نان شنيدندى، گفتندى: الياس اينجا گذشته است.
عبداللّه عباس گفت: در اواخر اين سالها، الياس به زنى پير بگذشت. او را گفت هيچ طعامى هست با تو؟ گفت: قدرى آرد هست مرا و پاره اى روغن زيت. از آنجا طعامى ساخت، براى الياس آورد. او از آن طعام بخورد و دعا كرد او را به بركت خداى تعالى آن خمهاى او پر از آرد كرد و روغن زيت.
و الياس از آنجا بگذشت به خانه زنى آمد كه او را پسرى بود نام اليَسَع بن اُخطوب و اين پسر او از قحط رنجور شده بود و عجوز او را به خانه برد و پنهان كرد او را؛ او دعا كرد، خداى تعالى اليَسَع را عافيت داد. مادر و پسر به او ايمان آوردند و اليَسَع با او برفت و الياس پير شده بود و اليَسَع جوان بود. خداى تعالى وحى كرد با الياس كه يا الياس! مدت به سر آمد و خلقى بسيار هلاك شدند. الياس گفت: بار