تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١١٤
الطاف يارى ندهد، من فرو مانم و اين ميدان به سر نبرم و از اين بيابان جان به كناره برم.
در اين بود كه سرهنگ و قايد خسرو سيارگان كه صبح صادق است، از مطلع خود سر بر آورد و گفت: اين حاجب و بيش رو نورانى باشد، اگر نور او از همه بيشتر بود. چون نگاه كرد بر اثر آن سپر زرين از فلك خود سر بر آورد و روى زمين را به نور خود منور كرد بر هر جاى و بقعه و خطه بتافت و هر جزوى از اجزاى عالم از او نصيبى يافت به جرم از همه مهمتر و به نور از همه بيشتر و به قدر از همه بلندتر. گفت: تا به اين نيز دستى بر آزمايم تا اين چه ذوق دارد. اين برآينده خداى من است. چون او نيز فرو شد و كبر جرم و علو قدر او را حمايت نكرد از اين آفت، بدانست كه هر چه از جنس او باشد، از شكل او باشد، مثل او باشد. از همه روى برگردانيد و گفت: من بيزارم از هر چه مشركان آن را بدون او مى پرستند از همه تبرا كرد. [١]
ابراهيم عليه السلام [٢] را از ساره فرزند نمى بود از آن روى كه او پير شده بود. و ابراهيم را دل در بندِ فرزند بود. او را كنيزكى بود ـ اعنى ساره را ـ نام او هاجر. كنيزكى جوان و پاكيزه بود، براى نگاهداشتِ دل ابراهيم، او را به ابراهيم داد. ابراهيم عليه السلام با او خلوت كرد. خداى تعالى او را اسماعيل بداد. از او چون اسماعيل حاصل آمد و نور محمدى در پيشانى او بود، ساره را از آن رشك آمد. حق تعالى گفت: اكنون اين را از اينجا ببر تا ساره ايشان را نبيند. او ايشان را به مكه برد؛ چنان كه برفت و آنجا بنهاد و برگرديد.
حق تعالى خواست تا ساره را به آن احسان كه كرد، مكافات كند و آن رنج كه به دل او رسيد از آمدن اسماعيلْ هاجر را، آن را مرهمى كند. جبرئيل را فرستاد با چند