تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥٤
شنيدهايم.
در حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام آمده است: خداوند پيامبرى از ميان مردم «حبشه» بر آنها مبعوث كرد، آنها به تكذيبش برخاستند، در ميان آنان جنگى واقع شد، سرانجام گروهى از ياران آن پيامبر را كشتند، و گروه ديگرى را با خود آن پيامبر اسير كردند، سپس محلى آماده كردند، آن را پر از آتش ساختند، و مردم را به كنار آن دعوت كرده گفتند:
هر كس بر آئين ما است به كنارى رود، و هر كس دين اين گروه را دارد بايد خودش را در آتش بيفكند، ياران آن پيامبر (چون ديدند هيچ راهى نيست شجاعانه خود را در آتش افكندند و) بر يكديگر سبقت مىگرفتند، در اين هنگام زنى آمد كه فرزند خردسال يك ماههاى در آغوش داشت، هنگامى كه مىخواست خود را در آتش بيفكند، عطوفت مادرى به هيجان آمد و مانع شد، كودك شيرخوار صدا زد:
مادرم نترس! هم خود را بيفكن و هم مرا! به خدا سوگند اين در راه خدا چيز اندكى است: (إِنَّ هذا وَ اللَّهِ فِى اللَّهِ قَلِيْلٌ ...) و اين كودك از كسانى بود كه در گاهواره سخن گفت». «١»
از اين داستان استفاده مىشود: گروه چهارمى از «اصحاب الاخدود» در «حبشه» بودند.
داستان پدر و مادر «عمار ياسر» و افراد ديگرى مانند او، و از آن بالاتر داستان ياران امام حسين عليه السلام در ميدان جانبازى «كربلا» و سبقت گرفتن بر يكديگر براى نوشيدن شربت شهادت، در تاريخ اسلام معروف است.
در عصر ما نيز نمونههاى بسيار زيادى از اين موضوع را با چشم خود ديده