تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥١
زدند، گروهى را زنده، زنده در آتش سوزاند، و گروهى را با شمشير كشت و قطعه قطعه كرد، به طورى كه عدد مقتولين و سوختگان به آتش به بيست هزار نفر رسيد!. «١»
بعضى افزودهاند: در اين گير و دار يك تن از نصاراى «نجران» فرار كرد و به سوى «روم» و دربار «قيصر» شتافت، و از «ذونواس» شكايت كرد و يارى طلبيد.
«قيصر» گفت: سرزمين شما از من دور است، اما نامهاى به پادشاه «حبشه» مىنويسم: او مسيحى و همسايه شما است، از او مىخواهم شما را يارى دهد، سپس نامهاى نوشت و از پادشاه «حبشه» انتقام خون مسيحيان «نجران» را خواست، مرد نجرانى نزد سلطان «حبشه»، نجاشى آمد، و «نجاشى» از شنيدن اين داستان سخت متأثر گشت، و از خاموشى شعله آئين مسيح عليه السلام در سرزمين نجران افسوس خورد، و تصميم بر انتقام شهيدان را از او گرفت.
لشكريان «حبشه» به جانب «يمن» تاختند، در يك پيكار سخت سپاه «ذونواس» را شكست دادند، گروه زيادى از آنان كشته شد، و طولى نكشيد كه مملكت «يمن» به دست «نجاشى» افتاد و به صورت ايالتى از ايالات «حبشه» درآمد. «٢»
بعضى از مفسران نقل كردهاند: طول آن خندق چهل ذراع، و عرض آن دوازده ذراع بوده است (هر ذراع تقريباً نيم متر است و گاه به معنى «گز» كه بيش از يك متر است به كار مىرود).
و بعضى نقل كردهاند: هفت گودال بوده كه هر كدام وسعتش به مقدارى كه