ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٩٨ - فصل(٢٦) جنگ بنى قريظه
رجز چنين است): كشت على عمرو را* شكار كرد على شاهبازى را* شكست على پشتى را* استوار كرد على كارى را* پاره كرد على پردهاى را پس من با خود گفتم: سپاس خداوندى را كه اسلام را پيروز كرد و شرك و بتپرستى را از بيخ و بن بركند، آنگاه كه من بسوى بنى قريظه رهسپار شدم پيغمبر ٦ بمن فرمود: برو ببركت و اميد خدا، زيرا كه خدا نويد زمينها و خانههاى آنها را بشما داده (و شما آنها را بچنگ آورده و نصيب و بهره شما گردد) من (پس از اين مژده با دلى گرم و) با يقين و اطمينانى كامل بيارى كردن خداى عز و جل بسوى آنان رهسپار شدم (و آنقدر بجلو رفتم) تا بجائى كه پرچم جنگ را پاى ديوار قلعه آنان بزمين زدم، و آنان در قلعههاى خود بروى من درآمدند و آغاز دشنام بر رسول خدا ٦ كردند، من كه دشنامهاى آنان را بآن حضرت شنيدم خوش نداشتم آن سخنان بگوش پيغمبر ٦ برسد (و تاب نياورده) خواستم بسوى آن حضرت باز گردم (و او را از نزديك شدن بقلعههاى آنان باز دارم) بناگاه ديدم آن حضرت پديدار شد و دشنام آنها را شنيده فرياد كشيد: اى برادران بوزينه و خوك! ما هر گاه بپاى خانههاى مردمى فرود آئيم هر آينه بد است روزگار آنان كه بيم داده شدهاند! آنها گفتند: اى ابا القاسم تو كه ناسزا گو و بىدانش نبودى؟ حضرت از آنجائى كه داشت (از اين سخن آنان) شرم كرد و اندكى به پشت سر بازگشت، و دستور فرمود:
سراپرده او را برابر قلعههاى ايشان زدند، و بيست و پنج روز در آنجا ماند و در اين مدت يهود در محاصره آن حضرت بودند تا اينكه آنان (بتنگ آمده و) از او خواستند كه سعد معاذ در باره آنان حكم كند (و بدان چه