ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٣٣٦ - فصل(٧٤) داستان راهب و بيرون آوردن آب از چاه
گردند و هر چه خواستند آن را جنبش دهند نتوانستند و كار بر ايشان دشوار شد، همين كه آن جناب ديد همگى گرد هم فراهم شده و براى كندن سنگ تلاش ميكنند و كارى از پيش نمىبرند پاى مبارك از ركاب بيرون آورده بزمين آمد و آستين بالا زد و انگشتان زير آن سنگ انداخته آن را حركتى داد و بآسانى از جا بر كنده چند ذراع زيادى بدور پرتاب كرد، و چون سنگ از جاى كنده شد روشنى آب پديدار گشت، لشكريان بر سر آن ريختند و همگى از آب آشاميدند، و آن آب گواراترين و سردترين و زلالترين آبى بود كه در اين سفر خوردند، پس بايشان فرمود: براى راه خود (تهيه آب نمائيد و) از اين آب برداريد و خود را سيراب نمائيد، پس اين كار را انجام دادند، سپس آن حضرت آمده آن سنگ را بدست مبارك برداشت و در همان جا كه بود بنهاد و دستور داد خاك بر آن بريزند و نشان آن را با خاك بپوشانند، و در همه اين احوال آن ديرنشين از بالاى دير خود تماشا ميكرد و چون جريان را تا بپايان نگريست فرياد زد:
اى مردم مرا از دير بزير آوريد مسلمانان با زحمت او را بزير آوردند پس آمد برابر امير المؤمنين ٧ ايستاده عرض كرد: اى مرد آيا تو پيغمبر مرسلى؟ فرمود: نه، گفت: آيا فرشته مقرب درگاه خداوندى؟ فرمود: نه، عرضكرد: پس تو كيستى؟ فرمود: من وصى رسول خدا محمد بن عبد اللَّه خاتم پيغمبران ٦ هستم، عرضكرد: دست خود باز كن تا من بدست تو بخداى تبارك و تعالى ايمان آورم پس امير المؤمنين ٧ دست مبارك باز كرد و باو فرمود: شهادتين بر زبان جارى كن، پس آن راهب گفت: گواهى دهم: معبود بحقى جز خداى يگانه كه شريكى ندارد نيست، و گواهى دهم: كه محمد بنده و فرستاده او است، و گواهى دهم كه وصى رسول خدا و سزاوارترين مردمان بخلافت پس از او تو هستى،