ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٣٣٩ - فصل(٧٤) داستان راهب و بيرون آوردن آب از چاه
٧- پس عنان مركبها را بسوى زمين سخت و دشوارى برگرداند، و سنگ صاف و نرمى برق زد كه مانند نقره زرأندود ميدرخشيد.
٨- فرمود: اين سنگ را بگردانيد، و اگر برگردانيد سيراب خواهيد شد و گر نه تشنه خواهيد ماند!.
٩- پس همگان براى كندن آن بهم نيرو دادند، ولى آن سنگ مانند شتر چموشى كه از سوارشدنش جلوگيرى كند از اطاعت آنان سرباز زد.
١٠- تا چون ايشان را خسته و مانده كرد، آن حضرت دستى را بجانب آن دراز كرد كه هر گاه آن دست با جنگجوئى روبرو ميشد بر او چيره ميگشت.
١١- پس گويا آن سنگ بزرگ (در دست تواناى آن حضرت) گوئى است در دست جوانى ستبر بازو كه در ميدان بازى آن گوى را پرتاب كند.
١٢- و ايشان را از زير آن سنگ سيراب كرد از آبى روان و گوارا كه از هر آب گوارا و لذيذى بهتر بود.
١٣- تا چون همگى نوشيدند آن سنگ را بجاى خود باز گرداند و رفت، (و جاى آن ناپديد شد) بدانسان كه گويا هيچ كس بآن زمين نزديك نشده.
و ابن ميمون اين چند شعر ديگر را نيز بدنبال اين اشعار از او نقل كرده است:
١- و براى ديرنشين از معجزه پنهان پرده برداشت، پس او بآن برگزيده ايمان آورد.
٢- و در راه يارى آن حضرت از روى راستى و صداقت شهيدوار از دنيا رفت و چه بزرگوار ديرنشين پارسائى بود.