ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٣٣٥ - فصل(٧٤) داستان راهب و بيرون آوردن آب از چاه
از آوردن سند آن در اينجا بىنياز ميكند.
و جريان از اين قرار بود كه گروهى روايت كردهاند: چون امير المؤمنين ٧ بجانب صفين حركت كرد ياران و همراهان آن حضرت گرفتار تشنگى سختى شدند و هر چه آب همراه داشتند تمام شد پس بدنبال آب بسمت چپ و راست بيابان رفتند و اثرى از آن نديدند، پس امير المؤمنين ٧ آنان را از راه و جاده بيكسو برد و كمى راه رفتند پس ديرى در ميان بيابان پديدار شد، على ٧ آنان را بجانب آن دير برد تا بپاى آن رسيد، پس دستور داد كسى آن ديرنشين را آواز دهد كه سر از دير بيرون آورد پس او را آواز دادند و سر بيرون كرد، امير المؤمنين ٧ باو فرمود: آيا نزديك جايگاه تو آبى هست كه اين گروه سيراب شوند؟ گفت: چه دور است، ميان من و ميان آب بيش از دو فرسنگ فاصله است، در اين نزديكى هيچ آب پيدا نمىشود، و من خودم در اينجا ماهى يك بار برايم آب مىآورند، و اگر در آن صرفهجوئى نكنم از تشنگى هلاك خواهم شد، پس امير المؤمنين ٧ بلشگريان فرمود:
آيا شنيديد ديرنشين چه گفت؟ گفتند: آرى، آيا دستور فرمائى بدان جا كه اشاره كرد برويم تا نيرو و تاب و توان از ما نرفته شايد بآب برسيم؟ امير المؤمنين ٧ فرمود: نيازى بدان نيست و سپس گردن استر سواريش را بسوى قبله كرده و بجاى نزديكى از آن دير اشاره فرمود و بديشان گفت: آنجاى زمين را بكنيد، پس گروهى از ايشان بدان جا رفتند و بوسيله بيل آنجا را كندند سنگ بزرگى براق آشكار شد، عرض كردند: اى امير مؤمنان در اينجا سنگ بزرگى است كه بيلها در آن كارگر نيست؟ فرمود: اين سنگ روى آب است، و اگر از جاى خود حركت كند بآب خواهيد رسيد پس همگى براى كندن آن كوشش