ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٣٣٤ - فصل(٧٤) داستان راهب و بيرون آوردن آب از چاه
از آن جمله است آنچه مشهور است و اخبار بيشمارى در اين باره رسيده و دانشمندان در نقل آن اتفاق دارند، و دوست و دشمن آن را پذيرفتهاند، و آن داستان خيبر و كندن امير المؤمنين ٧ با دست خود درب قلعه و پرتاب كردن آن بر زمين است، و سنگينى آن باندازهاى بود كه كمتر از پنجاه نفر نمىتوانست آن را از جا بردارد. و اين داستان را عبد اللَّه پسر احمد بن حنبل در حديثى از بزرگان و استادان خود نقل كرده (و سند حديث را بجابر رساند) كه جابر گفت:
در روز جنگ خيبر پيغمبر ٦ پرچم را بدست على بن ابى طالب ٧ داد و اين پس از آن بود كه در باره او دعا كرد، پس على ٧ بشتاب بسوى قلعه روان شد و ياران و همراهان ميگفتند:
مدارا كن (و قدرى آهسته رو) تا اينكه بقلعه رسيد پس درب آن را با دست خود از جا كند و بر زمين افكند، پس هفتاد تن از ما انجمن كردند و همه كوششان آن بود كه در را برگردانند، (و نتوانستند).
و اين نيروئى بود كه خداوند او را بدان مخصوص داشت و بوسيله او عادت را بهم زد و آن را نشانه و معجزه او قرار داد.
[فصل (٧٤) داستان راهب و بيرون آوردن آب از چاه]
و از آن جمله است آنچه تاريخ نويسان روايت كرده و داستان آن در ميان شيعه و سنى مشهور است تا آنجا كه شعراء آن را بشعر درآورده و سخنوران آن را در خطبههاى خويش آورده و دانشمندان آن را روايت كردهاند و آن داستان آن مرد ديرنشين در زمين كربلا و آن سنگ است و شهرت اين داستان ما را