ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٤٦ - فصل(٤٤) رفتن على ع به جنگ عمرو بن معديكرب
من كه از چيزى نمىترسم، فرمود: اى عمرو اين گونه نيست كه تو پندارى و گمان برى، يك فرياد و بانگى بر مردم زده شود كه هيچ مرده بجاى نماند جز اينكه زنده شود و هيچ زنده نماند جز اينكه بميرد مگر آن كس كه خدا خواهد، سپس بانك ديگرى بر ايشان زده شود كه هر كه مرده است زنده شود، و همگى (در عرصه محشر) صف كشند، آسمان شكافته شود، و زمين از هم بپاشد، كوهها در هم فرو ريزند، آتش باندازه كوهها شراره زند، در آن هنگام جان دارى بجاى نماند جز اينكه دلش از جا كنده شود، و بياد گناه خويش افتد، و بخود سرگرم شود مگر آن كس كه خدا خواهد، پس اى عمرو تو از كجا (معناى اين هراس بزرگ را) بدانى؟ عمرو گفت: من داستان بزرگى مىشنوم، و (با همين سخنان) مسلمان شده بخدا و رسولش ايمان آورد و گروهى از قبيله او نيز با او ايمان آوردند و بسوى قوم خويش بازگشتند سپس عمرو بن معدى كرب أبى بن عثعث خثعمى را ديدار كرده گريبانش را بگرفت و او را بنزد پيغمبر ٦ آورده عرضكرد: مرا يارى ده بر اين مرد تبهكارى كه پدر مرا كشته (تا او را بجاى پدر بكشم)؟ رسول خدا ٦ فرمود: اسلام هر چه را در زمان جاهليت (و پيش از اسلام) رخ داده بهدر داده و (پس اينكه كسى مسلمان شد از كارهاى گذشته او) باز خواست نميشود، عمرو كه اين را شنيد باز گشت و از دين اسلام رو گردان و مرتد شد، و در راه كه بسوى قبيله خود ميرفت بگروهى از قبيله بنى حارث بن كعب دستبرد زده آنها را غارت كرد و بميان قبيله خود رفت، (اين خبر بگوش رسول خدا ٦ رسيد (پس آن حضرت ٦ على بن ابى طالب ٧ را طلبيد و او را بر مهاجرين فرمانروا و امير كرده و او را بسوى قبيله بنى زبيد (كه