ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١١٩ - فصل(٣٣) آمدن ابو سفيان به مدينه براى استمالت و دلجوئى رسول خدا ص
و تدبير رسول خدا ٦ را تباه سازد، ابو سفيان (كه از آن دو نتيجه نگرفت) بخانه امير المؤمنين ٧ رفت و اجازه ملاقات خواست حضرت در حالى كه فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام در خانه پيش او بودند اجازه داد كه وارد شود، ابو سفيان در آمد و عرضكرد: يا على تو از نظر خويشاوندى نزديكترين اين مردم بمن هستى و من بنزد تو آمدهام و تو مرا نااميد بازمگردان و در انجام خواسته من پيش رسول خدا ٦ وساطت كن و ميانجى شو؟ حضرت باو فرمود: واى بر تو اى ابا سفيان! همانا رسول خدا ٦ بكارى تصميم گرفته كه هيچ كداميك از ما نيروى سخن گفتن در برابر تصميم او نداريم، پس ابو سفيان رو بحضرت فاطمه عليها السّلام كرده باو عرضكرده: اى دختر محمد ٦ آيا ممكن است كه دو فرزند خود را دستور فرمائى كه در ميان مردم مرا در پناه خود گيرند و زنهار دهند، و براى هميشه اين دو آقايان نژاد عرب باشند؟
فرمود: دو پسرك مرا نرسيده است كه كسى را زنهار دهند، و كسى بدون رخصت رسول خدا ٦ نميتواند ديگرى را زنهار دهد، پس راه چاره بر ابى سفيان بسته و حيران شده رو بأمير المؤمنين ٧ كرد و عرضكرد: اى ابا الحسن راهها بر من بسته شده و نميدانم چه بايد بكنم تو راهى پيش من بگذار و انديشه براى من بكن، امير مؤمنان فرمود: چيزى كه بتو سود دهد سراغ ندارم جز اينكه تو بزرگ فرزندان كنانه هستى برو در ميان مردم بايست و مردم را زنهار ده (و آنان را در امان خويشتن درآر) سپس بديار خود بازگرد، گفت آيا اين كار بمن سودى دهد؟ فرمود: نه بخدا سوگند ولى چيز ديگرى اكنون سراغ ندارم، پس ابو سفيان بمسجد آمده در ميان مردم بپاخاست و گفت: اى گروه مردم بدانيد كه من مردم را در پناه و زنهار خويش در آوردم، سپس سوار بر شتر خود شده رو بمكه نهاد، و چون بر قريش درآمد بدو گفتند: چه خبر؟ گفت: پيش محمد ٦ رفتم و در باره تجديد صلح سخن گفتم پاسخم نداد سپس نزد