ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١١٢ - فصل(٣١) جنگ خيبر و كشته شدن مرحب به دست على ع
تاخت و براى جنگ خود را آماده ساخت، رسول خدا ٦ ابا بكر را خواند و باو فرمود: پرچم جنگ را بدست گير (و بجنگ اينان برو) ابو بكر پرچم را بدست گرفته و با گروهى از مهاجرين بميدان جنگ رفت ولى كارى از پيش نبرده بازگشت و آنان را كه همراهش بودند سرزنش مىكرد، و آنها نيز او را سرزنش ميكردند (و هر كدام گناه را بگردن ديگرى ميانداخت) چون فردا شد عمر پيش آمد و كار جنگ را بعهده گرفت و پرچم بدست گرفته بميدان آمد، و پس از اينكه اندكى راه رفت بازگشت و همراهان خويش را بترس از دشمن متهم مىساخت، و آنها او را ترسو ميخواندند، پيغمبر ٦ فرمود: اين پرچم بدست آنكه بايد باشد نبود، على بن ابى طالب را پيش من آريد، عرض شد: او گرفتار درد چشم است؟ فرمود:
او را بمن نشان دهيد تا مردى را ببينيد كه خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسولش او را دوست دارند، اين پرچم را بسزا بگيرد و نگريزد، پس دست على ٧ را (كه درد چشم داشت و نميتوانست چشم خود را باز كند) بگرفتند و او را نزد آن حضرت ٦ آوردند، و پيغمبر ٦ باو فرمود: يا على از چه چيز شكوه دارى (و ناراحتيت چيست)؟ عرضكرد: بدرد چشمى گرفتار شدهام كه جايى را نمىبينم، و دردسرى نيز دچار شدهام، فرمود: بنشين و سرت را در دامان من بگذار، على ٧ چنان كرد، پيغمبر ٦ براى او دعا كرد و با دست مباركش كمى از آب دهان خويش برگرفت و بر چشم و سر او ماليد، پس چشمان على ٧ باز شد و درد سرش آرام شد، و در دعائى كه براى او كرد اين بود كه گفت: بار خدايا او را از گرما و سرما نگهدارى فرما، سپس پرچم جنگ كه پرچم سفيدى بود باو داده فرمود: اين پرچم را بگير و برو كه جبرئيل همراه تو است، و يارى در پيش رويت، و ترس از تو در دلهاى دشمنان جايگير شده، و اى على بدان كه اينان در كتاب خويش (تورات يا كتاب ديگرى كه نزد آنان بوده) ديدهاند كه نابودكننده آنان كسى است كه نامش «ايليا» است، پس همين كه تو آنان را ديدار كردى بگو: من على هستم، كه ان شاء اللَّه تعالى آنها (پس از شنيدن اين نام) مخذول گردند (و از بين بروند) امير المؤمنين