علم الیقین - الفيض الكاشاني - الصفحة ٧٢
و القصّة مشهورة [١].
روي في كتاب التوحيد [٢] بإسناده عن محمد بن عبيد [٣]، قال:
دخلت على الرضا عليه السلام فقال لي:
«قل للعباسي [٤]: يكفّ عن الكلام في التوحيد و غيره، و يكلّم الناس بما يعرفون، و يكفّ عمّا ينكرون. و إذا سألوك عن التوحيد، فقل كما قال اللّه عزّ و جلّ: قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ* اللَّهُ الصَّمَدُ* لَمْ يَلِدْ
[١] - جاء في الدفتر الثالث من المثنوي (الأبيات: ١٢٦١- ١٢٦٩، ص ٣٥٢):
پيل اندر خانه تاريك بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از براى ديدنش مردم بسى
اندر آن ظلمت همى شد هركسى
ديدنش با چشم چون ممكن نبود
اندر آن تاريكيش كف مىبسود
آنيكى را كف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست اين نهاد
آنيكى را دست بر گوشش رسيد
آن برو چون بادبيزن شد پديد
آنيكى را كف چو بر پايش بسود
گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آنيكى بر پشت او بنهاد دست
گفت خود اين پيل چون تختى بدست
همچنين هريك به جزوى كه رسيد
فهم آن مىكرد هرجا مىشنيد
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آنيكى دالش لقب كرد اين الف
در كف هركس اگر شمعى بدى
اختلاف از گفتشان بيرون شدى