دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٤٥ - ٧٤ عمرو بن حمق خزاعى
حُجْر [بن عَدى] گفت: اى امير مؤمنان! به خدا سوگند، در آن صورت، لشكرت سامان مىيافت و نيرنگبازان با تو، اندك مىشدند.
٦٥٨٦. تاريخ الطبرى در يادكردِ جستجوى زياد بن ابيه براى يافتن ياران حُجْر: پس عمرو بن حَمِق و رِفاعة بن شَدّاد، بيرون رفتند تا در مدائن، فرود آمدند. سپس دوباره كوچ كردند تا به سرزمين موصِل[١] رسيدند و به كوهى درآمدند و در آن، پنهان شدند و به كارگزار آن روستا خبر رسيد كه دو مرد، در كنار كوه، پنهان شدهاند و او كه مردى از قبيله همْدان به نام عبد اللّه بن ابى بلتعه بود كار آن دو را ناپسند شمرد و با گروهى سوار و اهل آن روستا براى دستگيرى آن دو به سوى آن كوه، حركت كرد.
چون سواران به آن دو رسيدند، آنان بيرون آمدند. عمرو بن حَمِق خزاعى، بيمار بود و شكمش آب زرد آورده بود و به بيمارى استسقا مبتلا بود. از اين رو، نمىتوانست مقاومت كند.
امّا رفاعة بن شدّاد كه جوان و نيرومند بود بر اسب تيزتك خويش پريد و به عمرو گفت: آيا بجنگم و از تو دفاع كنم؟
عمرو گفت: جنگيدن تو چه سودى براى من دارد؟! اگر مىتوانى، خود را نجات بده.
پس رفاعه بر آنان حمله بُرد و آنان به ناچار، راهى برايش باز كردند و او هم با اسبش گريخت و سواران به دنبالش روان شدند؛ امّا او تيرانداز بود و سوارى به او نزديك نمىشد، مگر آن كه به سوى او تيرى مىانداخت و او را مجروح و يا سرنگون مىكرد. پس، از او دست كشيدند و بازگشتند؛ ولى عمرو بن حَمِقْ دستگير شد.
از او پرسيدند: تو كيستى؟
گفت: كسى كه اگر رهايش كنيد، برايتان بهتر است، و اگر او را بكشيد، برايتان زيانبارتر است.
دوباره پرسيدند. باز از پاسخ دادن و آگاه كردن آنان خوددارى كرد. ابن ابى بلتعه هم او را به سوى كارگزار موصل، عبد الرحمن بن عبد اللّه بن عثمان ثَقَفى فرستاد و او چون عمرو بن حَمِق را ديد، شناخت و خبرش را به معاويه نوشت.
معاويه به او نوشت: او گفته است كه با نوك تيرهايش نُه ضربه به عثمان بن عَفّان زده
[١] موصل، شهرى مشهور در شمال عراق است و گفته شده كه سبب نامگذارى آن به« موصل»، آن است كه جزيره و عراق را به هم متّصل مىكند و گفته شده چون دجله و فرات را به هم متّصل مىكند( ر. ك: معجم البلدان: ج ٥ ص ٢٢٣).