دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٠٣ - ٦٧ عدى بن حاتم
عدى گفت: به خدا سوگند، امير مؤمنان، دورنگر و نيرومند بود. به عدلْ سخن مىگفت و به بزرگى حكم مىكرد. حكمت از پهلوهايش مىجوشيد و علم از كنارههايش بيرون مىريخت. با دنيا و درخشش آن، بيگانه بود و با شب و تنهايىاش انس مىگرفت.
به خدا سوگند، اشك ريز و پُر انديشه بود. چون تنها مىشد، به محاسبه خود مىپرداخت و در كارهاى قبلى خود، مىانديشيد. از لباس، كوتاه آن را دوست مىداشت و از خوراك، خشن آن را.
او در ميان ما همانند فردى از ما بود. چون او را مىخوانديم، پاسخ مىداد، و چون نزدش مىآمديم، به ما نزديك مىگشت و با اين كه او ما را [به خود] نزديك مىساخت و با نزديكىاش به ما، باز هم از هيبتش ياراى سخن گفتن با او را نداشتيم و از بزرگىاش سرمان را بالا نمىآورديم.
چون لبخند مىزد، گويى مُهر از مرواريدهاى به رشته كشيده شده مىگشود.[١] دينداران را بزرگ مىداشت و بينوايان را دوست داشت. توانگر، از ستم او نمىهراسيد و ناتوان، از عدلش نااميد نمىگشت.
سوگند مىخورم كه او را شبى در محرابش ايستاده ديدم، در حالى كه شب، پرده افكنده بود و ستارگان، ناپديد بودند. اشكهايش بر مَحاسنش روان بود و چون مارگزيده به خود مىپيچيد و به اندوه مىگريست و گويى هم اكنون مىشنوم كه- مىگفت: «اى دنيا! خود را بر من مىنمايى يا مشتاقم گشتهاى؟ هيچ گاه نخواهد آمد [كه مرا بفريبى]. غير مرا بفريب؛ زيرا كه تو را سه طلاقه كردهام؛ طلاقى كه بازگشت و رجوعى در آن نيست. زندگانىات كوتاه و شكوهت ناچيز است. آه از كمىِ توشه و درازى راه و كمى همدم!».
پس اشكهاى معاويه روان شد و با آستينش چشمانش را پاك مىكرد و سپس گفت: خدا ابوالحسن را بيامرزد! همين گونه بود. تو بر فراق او چگونه صبر مىكنى؟
گفت: مانند صبر مادرى كه فرزندش را در دامانش سر بُريدهاند، كه نه اشكش خشك مىشود و نه سوزش دلش فرو مىنشيند.
معاويه گفت: آيا او را ياد مىكنى؟
گفت: آيا روزگار مىگذارد فراموشش كنم؟![٢]
[١] كنايه از باز شدن دو لب مبارك و ديده شدن دندانهاى حضرت در هنگام خنديدن است.( م)
[٢] در بيشتر منابع، اين سخن را از ضرار بن ضمره نقل كردهاند. ر. ك: ج ٩ ص ٣٩( ضرار بن ضمره).