دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٢٩ - ٧٢ عمار بن ياسر
عثمان، خطبه خواند و گفت: ما نيازمان را از اين مال عمومى برمىگيريم، هر چند برخى را خوش نيايد.
على ٧ به او فرمود: «در اين صورت، جلويت گرفته مىشود و ميان تو و آن، جدايى انداخته مىشود».
و عمّار بن ياسر گفت: خدا را گواه مىگيرم كه نخستين كسى هستم كه آن را ناپسند مىدارد.
عثمان گفت: اى پسر زن ختنه نشده! بر من گستاخى مىكنى؟ او را بگيريد.
پس دستگير شد و عثمانْ وارد شد و او را فراخواند و كتك زد تا بيهوش شد. سپس وى را بيرون آوردند و به منزل امّ سلمه، همسر پيامبر خدا بردند و نماز ظهر و عصر و مغرب را نخواند تا به هوش آمد و وضو گرفت و گفت: الحمدللّه! اين، نخستين روزى نيست كه به خاطر خدا اذيّت مىشويم ....
خبر برخوردى كه با عمّار شده بود، به عايشه رسيد. خشمگين شد و مويى از موهاى پيامبر خدا و جامهاى از جامههاى او و كفشى از كفشهاى او را بيرون آورد و [در مسجد، خطاب به عثمان] گفت: چه زودْ سنّت پيامبرتان را وا نهاديد، در حالى كه مو و جامه و كفش او هنوز كهنه نشده است!
عثمان، چنان خشمگين شد كهنمىدانست چه مىگويد.
٦٥٧٢. تاريخ اليعقوبى: چون خبر وفات ابو ذر به عثمان رسيد، گفت: خداوند، ابو ذر را رحمت كند!
عمّار گفت: آرى. با همه وجود [مىگوييم] خداوند ابو ذر را رحمت كند!
اين [سخن] بر عثمان، گران آمد.
همچنين سخنى از عمّار به گوش عثمان رسيد و خواست او را نيز تبعيد كند كه بنى مخزوم به گرد على بن ابى طالب ٧ جمع شدند و از او خواستند كه يارىشان كند. على ٧ فرمود: «ما نمىگذاريم عثمان، تصميمش را اجرا كند».
پس عمّار در خانهاش نشست و سخن بنى مخزوم به گوش عثمان رسيد. [و از شورش آنها ترسيد] و از وى دست كشيد.
٦٥٧٣. الكامل فى التاريخ: عمّار بن ياسر [در صِفّين]، نزد مردم (سپاهعلى ٧) آمد و گفت: بار خدايا! تو مىدانى كه من اگر مىدانستم رضايت تو در اين است كه خود را به اين دريا بيفكنم، مىافكندم.