دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٢٧ - ٧٢ عمار بن ياسر
عمّار را چنين ديدم كه چهارتن از ياران پيامبر خدا ياد نمىشدند، مگر آن كه او چهارمينِ آنها بود، و پنج تنْ ياد نمىشدند كه عمّار، پنجمىِ آنها نباشد؛ و هيچ يك از ياران محمّد ٦ ترديد نداشتند كه بهشت براى او به خاطر بسيارى چيزها، واجب شده است. پس بهشت، گوارايش باد! عمّار با حقّ است، هر كجا كه باشد و قاتل عمّار، در آتش است.
٦٥٦٩. الأمالى، طوسى به نقل از عمّار: اگر هيچ كس نمانَد مگر آن كه با على بن ابى طالب ٧ مخالفت كند، من با او مخالفت نمىكنم و پيوسته دستم در دست اوست و اين از آن روست كه او از بعثت پيامبر خدا تاكنون، هماره با حق بوده است؛ و من گواهى مىدهم كه او چنان است كه سزا نيست كسى، فرد ديگرى را بر او مقدّم بدارد.
٦٥٧٠. أنساب الأشراف به نقل از ابو مِخْنَف: مِقداد بن عمرو و عمّار بن ياسر و طَلحه و زُبير با تنى چند از ديگر ياران پيامبر خدا نامهاى [به عثمان] نوشتند و بدعتهاى عثمان را در آن برشمردند و او را از خدا بيم دادند و به او اعلام كردند كهاگر از آنها دست نكشد، بر سرش مىريزند.
عمّار، نامه را گرفت و نزد عثمان آورد و آغاز آن را خواند.
عثمان به او گفت: آيا از ميان آنان، تو بر من در مىآيى؟
عمّار گفت: زيرا من خيرخواهترينِ آنان براى تو ام.
عثمان [به طعنه] گفت: اى پسر سميّه! دروغ مىگويى.
عمّار گفت: به خدا سوگند، من هم پسر سميّهام و هم پسر ياسر.
پس عثمان دستور داد كه دستها و پاهاى عمّار را از هم باز كنند. سپس با پاهايش كه در چكمه بود چنان بر بيضههاى عمّار كوفت كه فتق گرفت و چون ناتوان و سالخورده بود، بيهوش شد.
٦٥٧١. أنساب الأشراف از ابومخنف: در بيت المال مدينه جعبهاى بود كه زيور آلات و جواهرات در آن قرار داشت. عثمان براى يكى از اعضاى خانوادهاش زيور آلاتى از آن برداشت.
مردم، زبان به اعتراض گشودند و به تندى با او سخن گفتند تا وى را خشمگين ساختند.