دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٢٧ - ٥٢ ضرار بن ضمره ضبابى
مراسم حجّ بود وارد شد. معاويه به او گفت: على را برايم توصيف كن.
گفت: آيا مرا معاف نمىدارى؟
[معاويه] گفت: ناگزير از توصيف اويى.
ضرار گفت: به خدا سوگند، امير مؤمنان، دورنگر، نيرومند، پُر انديشه و اشكْريز بود. روشن و واضح، سخن مىگفت و عادلانه حكم مىكرد. علم از همه سويش مىجوشيد و حكمت از كنارههايش بيرون مىريخت. از دنيا و درخشش آن، دورى مىجُست و با شب و تنهايى انس داشت.
در ميان ما چون فردى از ما بود. چون او را مىخوانديم، پاسخ مىداد، و چون از او چيزى مىخواستيم، عطا مىكرد و با اين همه نزديكى، به خدا سوگند، از هيبتش ياراى سخن گفتن با او را نداشتيم وبه پاس بزرگىاش به او نزديك نمىگشتيم.
اگر لبخند مىزد، نه از سرِ سبكسرى بود و نه از سرِ خود بزرگْ بينى، و اگر به سخن مىآمد، از سرِ حكمت و استوارى و درستْگويى بود. دينداران را بزرگ مىداشت و بينوايان را دوست. توانگر را به طمع باطل نمىانداخت و ناتوان را از حقش نااميد نمىگذاشت.
گواهى مىدهم كه او را در يكى از جايگاههايش ديدم، در حالى كه شب، پرده افكنده و او در محرابش ايستاده بود، محاسنش را در دست گرفته بود و چون مارگزيده به خود مىپيچيد و به اندوه مىگريست و مىگفت: «اى دنيا! اى دنيا! از من دور شو. آيا راه بر من گرفتهاى يا مشتاقم گشتهاى؟ هيچ گاه نيايد و دور باد [كه مرا بفريبى]. غير مرا بفريب كه مرا به تو نيازى نيست. تو را سه طلاقه كردهام كه بازگشتى در آن نيست. آسايشت كوتاه و شكوهت ناچيز و آرزويت، خُرد است. آه، از كمىِ توشه و درازى راه و دورى سفر و بزرگىِ مقصد!
پس معاويه نتوانست خوددارى كند و اشكهايش روان شد و گفت: آرى، على اين گونه بود. اى ضرار! اندوه تو بر او چگونه است؟
ضِرار گفت: به خدا سوگند، اندوهم بر او، مانند اندوه مادرى است كه تنها