دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٩ - ١٢ اشعث بن قيس
معاويه گفت: برخيز و بر منبر شو.
احنف گفت: بدان كه به خدا سوگند، با اين همه، به انصاف دربارهات سخن مىگويم و عمل مىكنم.
گفت: اى احنف! اگر بخواهى انصاف ورزى، چه مىگويى؟
گفت: از منبر بالا مىروم و خدا را به آنچه شايسته اوست مىستايم و بر پيامبرش درود مىفرستم و سپس مىگويم: «اى مردم! امير مؤمنان معاويه به من فرمان داده است كه على را نفرين كنم و [من مىگويم] على و معاويه اختلاف كردند و با هم جنگيدند و هر يك ادّعا كرد كه ديگرى بر او و پيروانش ستم كرده است. پس چون دعا كردم، آمين بگوييد، خدايتان بيامرزاد!».
و سپس مىگويم: «خدايا! تو به همراه فرشتگان و پيامبران و همه آفريدگانت، هر يك از اين دو را كه بر ديگرى ستم كرده، نفرين كن و گروه متجاوز را نفرين كن و خدايا آنان را بسيار نفرين كن. آمين بگوييد، خدايتان بيامرزاد!».
اى معاويه! نه يك كلمه بر آن مىافزايم و نه يك كلمه از آن مىكاهم، حتّى اگر جانم بر سر آن برود.
معاويه گفت: در اين صورت، تو را مجبور به سخنرانى نمىكنيم، اى ابو بحر!
٦٣٦٦. عيون الأخبار به نقل از سكن: حسين بن على ٨ به احنف، نامه نوشت و او را به سوى خود خواند؛ امّا احنف، پاسخ نداد و گفت: ما خاندان ابوالحسن را آزمودهايم. سياست اداره مملكت و انگيزه گردآورى ثروت و حيله و مكر در جنگ را نزد آنان نيافتيم.
١٢ اشعَث بن قيس
اشعَث بن قَيس بن مَعْديكَرِب كِنْدى كه كنيهاش ابومحمّد و نامش مَعْديكَرِب