دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٥ - ٥٠ صعصعة بن صوحان
محبوبش ساخته و به خاك افتادن و كشته شدن مردان برايش مهم نيست و آخرت خود را به دنياى آنان فروخته است. اگر با انديشه با او برخورد كنى، إن شاء اللّه راه مىيابى و به مقصود مىرسى و توفيق با خدا و پيامبرش و تو اى امير مؤمنان است.
و نظر [من] اين است كه بزرگى از ياران سرشناست و فرد معتمدى از افراد مورد اعتمادت را با نامهاى كه او را به بيعتت فرا مىخوانى، به سويش روانه كنى. اگر پاسخ مثبت داد و بازگشت، حقّى و وظيفهاى مىيابد و تو نيز حقوق و تكاليفى دارى، و اگر نپذيرفت، با او مىجنگى و تا پايان، سرنوشت و قضاى الهى را تاب مىآورى.
على ٧ فرمود: «پس اى صعصعه، تو را به جِدّ، دستور مىدهم كه اين نامه را با دست خودت بنويسى و با آن به سوى معاويه بروى. نامه را با هشدار و ترساندنْ شروع كن و به درخواست توبه و بازگشت، پايان بده و آغاز نامه چنين باشد:" به نام خداوند بخشاينده مهربان! از بنده خدا، على امير مؤمنان به معاويه. سلام بر تو! امّا بعد ..." سپس آنچه را كه به من گفتى، بنويس و عنوان نامه را چنين قرار ده:" هان! كارها به خدا منتهى مىشود"».
صعصعه گفت: مرا از اين كار، معاف دار.
على ٧ فرمود: «من مىخواهم كه تو انجام دهى».
گفت: انجام مىدهم.
پس صعصعه با نامه بيرون آمد و خود را تجهيز كرد و رفت تا به شام رسيد و بر درِ كاخ معاويه آمد و به دربانش گفت: براى فرستاده امير مؤمنان، على بن ابى طالب، اجازه ورود بگير.
در جلوى در، گروهى از بنى اميّه بودند كه كفشهاى خود را به دست گرفتند و صعصعه را به خاطر گفتهاش زدند و او مىگفت: «آيا مردى را مىكُشيد كه مىگويد: پروردگار من، خداوند [يگانه] است»؟
غوغا و هياهو فراوان شد و خبرش به معاويه رسيد. او هم كسانى را فرستاد تا آن گروه را از صعصعه دور كنند. آنان هم گروه را كنار زدند. سپس معاويه به همگىِ آنان اجازه ورود داد و به آنان گفت: اين مرد، كيست؟ گفتند: مردى عرب به نام صعصعة بن صوحان است كه نامهاى از على به همراه دارد.
گفت: به خدا سوگند، خبرش به من رسيده است. اين، يكى از تيرهاى تركش على و