دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٥٩ - ٨٩ مسلم مجاشعى
بصريان به سوى ياران على ٧ تير مىانداختند تا آن كه گروهى از آنان را زخمى كردند.
مردم گفتند: اى امير مؤمنان! تيرهاى آنان ما را زخمى كرده است. منتظر چه هستى؟
على ٧ فرمود: «بار خدايا! تو را گواه مىگيرم كه من راه عذرشان را بستم و به آنها هشدار دادم. پس تو براى من در برابر آنان گواه باش».
سپس على ٧ زِرِهش را خواست و آن را به تن نمود و شمشيرش را حمايل كرد و عمامه را به سر و صورت پيچيد و بر استر پيامبر ٦ نشست و قرآن طلبيد و آن را به دست گرفت و فرمود: «اى مردم! چه كسى اين قرآن را مىگيرد تا اين قوم را به آنچه در آن است، بخواند؟».
جوانى از [قبيله] مَجاشع كه به او «مُسلم» گفته مىشد و قبايى سفيد به تن داشت برجَست و به على ٧ گفت: اى امير مؤمنان! من آن را مىگيرم.
على ٧ فرمود: «اى جوان! دست راستت قطع مىشود و با دست چپت آن را مىگيرى و آن هم قطع مىشود. سپس با شمشير به تو مىزنند تا كشتهشوى».
جوان گفت: اى امير مؤمنان! من تاب اين چنين كارهايى را ندارم.
پس على ٧ در حالى كه قرآن در دستش بود، دوباره ندا داد. پس همان جوان برخاست و به على گفت: اى امير مؤمنان! من آن را مىگيرم.
[على ٧] گفته پيشين خود را بازگفت؛ امّا جوان گفت: اى امير مؤمنان! نگران مباش؛ چرا كه اين [سختى]، در راه خدا اندك است.
سپس جوان، قرآن را گرفت و با آن به سوى بصريان رفت و گفت: اى مردم! اين كتاب خدا در ميان ما و شما داورى كند.
راوىمىگويد: پسمردى از لشكر جمل بهدست راست او زد و آن را قطع كرد. پس قرآن را به دست چپ گرفت. آن هم قطع شد. سپس با سينهاش آن را نگاه