دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٦٩ - ٩٠ مصقلة بن هبيره
٦٦٦٠. امام على ٧ از نامهاش به مصقلة بن هبيره شيبانى كه كارگزارش در اردشير خُرّه بود: خبر كارى از تو به من رسيده كه اگر چنان كرده باشى، خدايت را خشمگين و امامت را نافرمانى كردهاى. تو غنيمت مسلمانان را كه با نيزهها و اسبهايشان گِرد آوردهاند و بر سر آن، خونشان ريخته است، ميان خويشاوندان بيابانگردت كه گِرد تو را گرفتهاند، قسمت مىكنى.
سوگند به كسى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، اگر اين خبر، درست باشد، خود را نزد من خوار خواهى يافت و منزلتت نزد من سبُك مىگردد.
پس حقّ خدايت را سبُك مگير و دنياى خويش را با نابودى دينت سامان مده كه از زيانكاران مىشوى.
بدان كه حقّ مسلمانانِ نزد من و تو، در تقسيم اين غنيمت، يكسان است. بر من در مىآيند و [حقّشان را مىگيرند] و باز مىگردند.
٦٦٦١. الغارات بهنقل از ذهل بن حارث: مصقله مرا به خانه خود، دعوت كرد و شام آورد و خورديم. سپس گفت: به خدا سوگند، امير مؤمنان، اين مال را از من خواهد خواست و به خدا سوگند، نمىتوانم بدهم.
به او گفتم: اگر بخواهى، يك هفته نمىگذرد كه اين مال را گِرد مىآورى.
گفت: به خدا سوگند، آن را بر دوش قومم نمىنهم و از هيچ كس نمىطلبم.
سپس گفت: بدان كه به خدا سوگند، اگر پسر هند (معاويه) يا پسر عَفّان (عثمان) آن را از من مطالبه مىكرد، به خودم واگذارش مىكرد. آيا نديدى كه پسر عفّان، چگونه در هر سال، صد هزار درهم از ماليات آذربايجان را به اشعث بن قيس مىداد؟
گفتم: اين شخص (على ٧) به چنين چيزى معتقد نيست و هيچ چيز را براى تو باقى نمىگذارد.
ساعتى ساكت ماند و من هم چيزى نگفتم و پس از اين گفتگو، يك شب هم درنگ نكرد و به معاويه پيوست و چون خبرش به على ٧ رسيد، فرمود: «چرا اين گونه كرد؟ خداوند، شادش نسازد! كارى چون سروران و فرارى چون بندگان و خيانتى چون بدكاران كرد.