دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٦٧ - ٨٠ قنبر، بنده آزاد شده امير مؤمنان
قنبر هم بازگشت.
٦٦٠٣. الإرشاد: سيره نويسان با طريقهاى گوناگونْ روايت كردهاند كه روزى حَجّاج بن يوسف ثَقَفى گفت: دوست دارم مردى از ياران ابوتراب (على) را بكشم تا با آن، به خدا تقرّب بجويم!
به او گفته شد: ما كسى را نمىشناسيم كه از قنبر، غلامش، مصاحبت بيشترى با ابوتراب داشته باشد.
بدين ترتيب، حَجاج در پى او فرستاد و او را آوردند.
به او گفت: تو قنبرى؟ گفت: آرى.
گفت: ابو هَمْدان؟
گفت: آرى.
گفت: على بن ابى طالب، مولاى توست؟
گفت: مولاى من، خداوند است و امير مؤمنان، على، ولىّ نعمت من است.
گفت: از دين او بيزارى بجوى.
گفت: چون از دين او بيزارى جُستم، مرا به دينى بهتر از آن، راهنمايى مىكنى؟
گفت: من تو را مىكشم. هرگونه كه دوست دارى، برگزين.
گفت: آن را به تو وا نهادم.
گفت: چرا؟
گفت: چون به هر گونه كه مرا بكشى، همان گونه تو را مىكشم و امير مؤمنان به من خبر داد كه مرگ من از سرِ ستم و نا به حق است و سرم بُريده مىشود.
پس حجّاج، فرمان داد تا سرش را ببُرند.