دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٠٧ - ٦٩ عكبر بن جدير
عَكبَر، مردى عابد و زبانآور بود. پس در برابر على ٧ به پا خاست و گفت: اى امير مؤمنان! ما عهدى از خداوند به دست داريم كه با آن به مردم، نيازى نداريم. ما به شاميان، گمان پايدارى داشتيم و ايشان نيز از ما انتظار پافشارى داشتند. ما پاى فشرديم و ايشان پايدارى كردند.
من از پايدارى دنياپرستان در برابرى پافشارى آخرتخواهان و شكيبايى حقجويان در برابر باطلگرايان و شيفتگى دنيادوستان، به شگفت آمده بودم. سپس نيك نگريستم و از ناآگاهىام به اين آيه قرآن، بيشتر در شگفت شدم: «الف، لام، ميم. آيا مردمْ چنين پنداشتند كه چون گفتند: «ايمان آورديم»، رها مىشوند و ديگر آزمايش نمىشوند؟ بىگمان، ما امّتهاى پيش از آنان را [نيز] آزمودهايم تا خدا راستگويان را معلوم بدارد و دروغگويان را معلوم بدارد».
پس على ٧ او را به خير و نيكى ستود و مردم در صفهاى خود، آماده جنگ شدند و عوف بن مُجْزأه مرادى به تنهايى به ميدان آمد (كه پيشتر نيز چنين كرده بود و تنى چند از عراقيان را در نبرد تن به تن از پاى درآورده بود) و بانگ برآورد: اى مردم عراق! آيا مردى هست كه شمشيرش را بركشد و با من بجنگد؟ و شما را از خود، بىخبر نمىگذارم. من شهسوار [قبيله] زَوف هستم.
مردم، عكبر را ندا دادند. وى از يارانش جدا شد و به سوى او رفت، در حالى كه مردمْ ايستاده بودند و [جنگجوى] مرادى نيز ايستاده بود و چنين رجز مىخواند:
در شام، امنيت است و هراسى نيست
در شام، عدالت است و ستمى نيست.
در شام، سخاوت است و امروز و فرداكردن نيست
من مرادىام و قبيلهام زَوف است.