دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٢١ - ٥٠ صعصعة بن صوحان
كه من شير شَرزهام.
[مغيره] گفت: ديگر بس است. به جانم سوگند، به تو زبانى گشاده داده شده است.
٦٥١١. مروج الذهب: چون عقيل بن ابى طالب به قصد عطا و زيارت معاويه بر وى وارد شد،[١] معاويه به او خوشامد گفت و از اين كه وى را بر برادرش (على ٧) ترجيح داده است، خوشحال شد و با بردبارى و شكيبايى با او برخورد كرد و به او گفت: اى ابو يزيد! على را در چه حالى ترك كردى؟!
عقيل گفت: على را در حالتى ترك كردم كه خدا و پيامبرش او را دوست دارند و تو را در حالتى يافتم كه خدا و پيامبرش دوستت ندارند.
معاويه به او گفت: اگر به قصد زيارت و عطاى ما نيامدهبودى، پاسخى بهتو مىدادم كه تو را به درد مىآورد.
و البته معاويه مايل بود كه دنباله سخن را نگيرد؛ چون مىترسيد كه عقيل، چيزى بگويد كه شأن وى را پايين بياورد. پس، از جاى خود بلند شد و فرمان داد عقيل را در خانهاى فرود آورند و برايش مالى گران ببرند. فرداى آن روز، جلوس كرد و به دنبال عقيل فرستاد تا آمد. معاويه به او گفت: اى ابو يزيد! على، برادرت را در چه حالى ترك كردى؟
[عقيل] گفت: در حالى كه براى خودش بهتر از تو بود، و تو براى من از او بهترى.
معاويه به او گفت: به خدا سوگند، تو همان گونه اى كه شاعر گفت:
و چون افتخارات آل مُحرّق را برشمرى
جايگاه كرامتشان در بنى عتّاب است.
پسجايگاه كرامت و شكوه بنىهاشم، تويى اى ابو يزيد و گردش شب و روز، تو را دگرگون نكرده است.
عقيل گفت:
بر جنگى كه ميوهاش را مىچينى، شكيبايى بورز
كه چارهاى از تحمّل سختى آن نيست.
و به خدا سوگند، تو اى پسر ابو سفيان آن گونه اى كه شاعرى ديگر گفت:
و چون [قبيله] هَوازِن، افتخارات خود را پيش آورد
روزى كه تو به آل مجاشع بر آنان افتخار كردى.
[١] برخى در اصل واقعه درآمدن عقيل بر معاويه ترديد كردهاند و اين متن را از جهاتى مخدوش مىدانند.( م)