دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٧ - ١١ احنف بن قيس
٦٣٦٤. تاريخ دمشق: احنف بن قيس بر معاويه داخل شد. معاويه به او گفت: تو بودى كه در جنگ صفّين، عليه ما شمشير كشيدى و نيز [در جنگ جمل] امّ المؤمنين را وا نهادى؟!
گفت: اى معاويه! بهگذشتهها باز مگرد كهشمشيرهايى كه با آنها با تو جنگيديم، هنوز بر گردنهايمان آويخته است و دلهايى كه با آنها دشمنت مىداشتيم، هنوز در درون [سينههاى] ماست و به خدا سوگند، يك وجب به خيانت پيش نخواهى آمد، مگر آن كه يك ذراع به نيرنگ به سوى تو مىآييم و اگر بخواهى مىتوانى با گوشهاى از عفوت، كدورت دلهاى ما را صفا دهى.
گفت: بى گمان، چنين مىكنم.
٦٣٦٥. العقد الفريد به نقل از ابو حباب كِنْدى، از پدرش: معاوية بن ابى سفيان نشسته بود و سرشناسان مردم، نزدش بودند كه مردى از اهالى شام، وارد شد و به سخنرانى ايستاد و در پايان كلامش، على ٧ را لعن كرد.
مردم، ساكت ماندند و احنف به سخن آمد و گفت: اى امير مؤمنان! اين گوينده كه اين گونه سخن گفت، اگر مىدانست كه رضايت تو در نفرين كردن پيامبران است، آنها را نيز نفرين مىكرد! از خدا پروا كن و على را واگذار كه او به ديدار پروردگارش شتافت و به تنهايى در قبرش آرميد و با كردارش تنها ماند و به خدا سوگند، تا آن جا كه ما مىدانيم، از همه پيشگامتر، پاكْ خوى، پاك نهاد و مصيبت [فقدان] او بزرگ بود.
معاويه به او گفت: اى احنف! ديده بر خار نهادى و سخن، نسنجيده گفتى و به خدا سوگند، بايد بر منبر شوى و او را خواه ناخواه نفرين كنى.
احنف به او گفت: اى امير مؤمنان! اگر از من درگذرى، به سود توست و اگر مرا بر آن مجبور كنى، به خدا سوگند، زبانم به آن نخواهد چرخيد.