دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٣ - ١٢ اشعث بن قيس
داد، از اشعث، مايه مىگرفت و اگر مجادله او با امير مؤمنان درباره معناى «حكومت» نبود، جنگ نهروانْ رخ نمىداد و امير مؤمنان با آنان (خوارج) به سوى معاويه مىرفت و شام را تصرّف مىكرد؛ زيرا او كه درودهاى خدا بر او باد قصد داشت با آنان مماشات كند و به صراحت نگرايد.
در مَثَل نبوى كه درودهاى خدا بر گويندهاش باد آمده است كه «جنگ، نيرنگ است» و از اين رو، چون خوارج به على ٧ گفتند:" همچون ما از كارهايت توبه كن تا همراه تو به جنگ با شاميان بياييم"، سخنى سربسته و كُلّى بر زبان آورد كه همه پيامبران و معصومان نيز مىگويند.
او فرمود: «آمرزش هر گناهى را از خدا مىخواهم». پس خوارج، به همين، راضى شدند و آن را اجابت خواستهشان ديدند و دلهايشان با على ٧ صاف شد و نيّتهايشان با او يكى شد، بى آن كه اين سخن، اعتراف به كفر يا گناهى باشد.
امّا اشعث، او را رها نكرد و به منظور تفسير و كشف واقع و دريدن پرده توريه و كنايه و بيرون كشيدن سخن على ٧ از سايه اجمال و چاره پوشيدگى، آن گونه كه موجب از بين رفتن تدبير و كينهافروزى و بازگشت فتنه مىشد، نزد او آمد و در حضور كسانى چند كه نه ديگر در برابر آنها مىشد دود آلود بودن غذا را پنهان كرد و نه در گفتار، مجامله و لاپوشى نمود سؤال كرد و او را چنان در تنگنا گذاشت تا مقصود نهانىاش كشف شود و سخنى بگويد كه حمل بر دو معنا نتوان كرد، و [او بود كه] نگذاشت على ٧ تصميمش را به نتيجه برسانَد.
پس امام ٧ هم به سخن ايستاد و به عيان، هر آنچه را كه پنهان مىداشت، بيان كرد و از اين رو، تدبيرش درهم شكست و خوارج به شبهه نخستين خود بازگشتند