دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٧ - ٢٧ حجر بن عدى
رهايتان سازيم و اگر خوددارى ورزيديد، شما را بكشيم.
امير مؤمنانْ [معاويه] مىگويد كه خون شما با شهادت همشهريانتان بر ضدّ شما، حلال است؛ با اين حال، او آن را بخشيده است. پس، از اين مرد (على ٧) بيزارى بجوييد تا آزادتان كند.
گفتند: ما چنين نمىكنيم. پس، فرمان داده شد تا بندهايشان را بگشايند و كفنهايشان را بياورند.
آنان همه شب را به نماز ايستادند. چون صبح شد، ياران معاويه گفتند: اى گروه! ديشب ديديم كه نماز را طول داديد و نيكو دعا كرديد. پس نظرتان را درباره عثمان به ما بگوييد.
گفتند: او نخستين كسى است كه در حكومتش ستم كرد و به ناحق، رفتار نمود.
آنان گفتند: امير مؤمنانْ (معاويه) شما را بهتر مىشناسد. سپس نزد آنها رفتند و گفتند: از اين مرد (على ٧) بيزارى مىجوييد؟
گفتند: هرگز! بلكه او را مولاى خود مىدانيم.
٦٤١٤. الأغانى: حجر به آنان گفت: مرا واگذاريد تا دو ركعت نماز بگزارم؛ زيرا كه به خدا سوگند هيچ گاه وضو نگرفتهام، جز آن كه نماز خواندهام.
پس به او گفتند: نماز بخوان.
نمازش را خواند و پس از اتمام نماز گفت: به خدا سوگند، هيچ گاه نمازى به اين كوتاهى نخواندهام و اگر نمىپنداشتند كه از مرگ مىترسم، دوست مىداشتم باز هم بخوانم.
سپس گفت: بار خدايا! تو فريادرَس ما عليه امّتمان باش؛ چرا كه كوفيانْ عليه ما شهادت دادند و شاميانْ ما را مىكشند. هان! به خدا سوگند، اگر ما را بكشيد، من اوّلين سوار مسلمانم كه در وادى [عَذرا] پا نهاد و نخستين مردى از مسلمانانم كه سگهاى آن جا بر او پارس كردند.
پس هدبة بن فيّاض اعور، با شمشير به سوى او رفت. حجر، گوشت تنش لرزيد.
هدبه گفت: چه شد؟ مىگفتى كه از مرگ نمىترسى؟ ما تو را رها مىكنيم. فقط از سرورت (على ٧) بيزارى بجوى.
حجر گفت: چرا نترسم، در حالى كه قبرى كَنده شده و كفنى گسترده و شمشيرى آخته مىبينم و به خدا سوگند، اگر هم بترسم، سخنى كه خدا را به خشم آورد، نمىگويم.
پس هدبه او را كشت.
٦٤١٥. الأغانى به نقل از ابو مِخْنَف، از اساتيد روايتش: هفت نفر از آنان كشته شدند: حجُر بن عَدى،