دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١ - ٥ ابو رافع، آزاد شده پيامبر خدا
پس همه با او وداع كردند و در حالى كه از جدايى او مىگريستند، بازگشتند.
٦٣٤٦. تاريخ اليعقوبى: ابو ذر در رَبَذه ماند تا وفات كرد و چون مرگش در رسيد، دخترش به او گفت: من در اين جا تنهايم و مىترسم كه درندگان، پيكرت را از چنگ من بيرون آورند.
گفت: هرگز! گروهى از مؤمنان در كنار من حضور مىيابند. بنگر كسى را مىبينى؟
گفت: هيچ كس را نمىبينم.
گفت: پس وقتش نرسيده است. پس از مدّتى گفت: خوب بنگر. آيا كسى را مىبينى؟
گفت: آرى. سوارانى را مىبينم كه پيش مىآيند.
گفت: اللّه اكبر! خدا و پيامبرش راست گفتند. صورتم را رو به قبله كن و چون اين گروهْ حاضر شدند، سلام مرا به ايشان برسان و چون از كار من فارغ گشتند، اين گوسفند را برايشان ذبح كن و به آنان بگو: شما را سوگند مىدهم كه از آن ناخورده، مرويد. سپس درگذشت.
آن سواران آمدند. دختر ابو ذر به ايشان گفت: اين ابو ذر، صحابى پيامبر خداست كه وفات كرده است. پس فرود آمدند و هفت نفر بودند كه حُذَيفة بن يمان و [مالك] اشتر هم در ميان آنان بودند. سخت گريستند و او را غسل دادند و كفن كردند و بر او نماز خواندند و به خاكش سپردند.
سپس دختر به آنان گفت: او شما را سوگند داده كه تا غذا نخوردهايد، نرويد.
پس گوسفند را ذبح كردند و خوردند و سپس دخترِ ابو ذر را سوار كردند و به مدينه آوردند.
ر. ك: ج ٣ ص ١٦١ (تبعيد ابو ذر).
٥
ابو رافع، آزاد شده پيامبر خدا
از او با كُنيه نام برده مىشود و در نام او اختلاف است. بيشتر اهل علم، نام او را