دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٩ - ٥٠ صعصعة بن صوحان
گفت: عبد القيس كيست؟
گفت: آن مرد نيكوكار روسپيد و گشادهدست كه هر چه داشت، به مهمانش مىبخشيد و در پى به دست آوردن ناداشتهها نبود؛ او كه طعامش فراوان، از نژاد پاكان و براى مردم، چون باران بود.
معاويه گفت: اى پسر صوحان! واى بر تو! تو براى اين تيره از قريش (وابستگان پيامبر خدا)، شرف و افتخارى باقى نگذاردى.
گفت: اى پسر ابو سفيان! به خدا سوگند، باقى گذاردم. چيزى براى آنان باقى گذاردم كه جز به ايشان سامان نمىگيرد. زر و سيم و اسب و شتر و تخت و منبر و حكومت، تا محشر، براى ايشان است و چرا چنين نباشد، وقتى كه آنان، نشانههاى روشن خدا در زمين و ستارگان او در آسماناند؟
پس معاويه شادمان شد و گمان كرد كه سخن او همه قريش را فرا مىگيرد. از اين رو گفت: اى پسر صوحان! راست گفتى، قريش، همين گونه است.
صعصعه فهميد كه منظور معاويه چيست.
گفت: تو و قومت بِدان، راه ورود و خروجى نداريد. دورتر از آنيد كه به گياه اين مرتع، راه يابيد و از آب شيرينش بهره گيريد.
گفت: اى پسر صوحان! نفرين بر تو! چرا؟
گفت: نفرين بر دوزخيان! زيرا آن صفات و خصوصيات، ويژه بنى هاشم است.
گفت: برخيز. پس او را اخراج كردند.
صعصعه گفت: [بايد] راستى از تو برآيد، نه تهديد. هر كس پيش از گفتگو به مشاجره پردازد، همين گونه مىشود.
معاويه گفت: به خاطر اين چيزها قومش او را سرور خود كردهاند. به خدا سوگند، دوست داشتم از نسل او بودم. سپس به بنى اميّه رو كرد و گفت: مرد بايد چنين باشد.
٦٥٠٥. مروج الذهب به نقل از حارث بن مسمار بهرانى: معاويه، صعصعة بن صوحان عبدى و عبد اللّه بن كَوّاء يَشكُرى و مردانى از ياران على ٧ را با مردانى از قريش، زندانى كرد و روزى بر آنان وارد شد و گفت: شما را به خدا سوگند مىدهم كه جز حق و راستى چيزى نگوييد. مرا چگونه خليفهاى مىبينيد؟