دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٧ - ٥٠ صعصعة بن صوحان
از سخنوران عرب است و من مشتاق ديدارش بودم. اى پسر! به او اجازه ورود بده.
صعصعه وارد شد و گفت: سلام بر تو، اى پسر ابوسفيان! اين، نامه امير مؤمنان است.
معاويه گفت: بدان كه اگر فرستادگان، در جاهليت يا اسلامْ كشته مىشدند، تو را مىكشتم.
سپس معاويه با او دهان به دهان شد تا دريابد كه قريحه سخنورى صعصعه، در سرشت اوست يا تصنُّعى بيش نيست و از اين رو گفت: تو از كدامين تيرهاى؟
گفت: از نزار.
گفت: نزار كيست؟
گفت: او كه چون مىجنگيد، به زير مىكشيد و چون مىديد، مىدريد و چون راه بازگشت مىپيمود، مىپاييد.
گفت: تو از كدامين فرزندان او هستى؟
گفت: از ربيعه.
گفت: ربيعه كيست؟
گفت: آن بلند بالا، سرپرست و تأمين كننده بندگان، و سازنده خانه و ساختمان.
گفت: تو از كدامين فرزندش هستى؟
گفت: از جديله.
گفت: جديله كيست؟
گفت: او كه در نبرد، شمشيرى بُرنده و در خوى كَرم، بارانى بهره دهنده، و به گاه ديدار، اخگرى درخشنده بود.
گفت: از كدامين فرزندش؟
گفت: از عبد القيس.