دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٢١ - ٨٣ مالك اشتر
امام ٧ هرگاه از او ياد مىكرد، غم بر جانش سنگينى مىكرد و بر نبودش تأسّف مىخورد و چون روزگارى از جَست و خيز ستمگرانه شاميان به ستوه آمده بود و از اين كه سپاهيانش سخن وى را نمىشنيدند و براى ريشهكن ساختن فتنه بر نمىخاستند، ناله كرد، شخصى گفت: فقدان اشتر در ميان عراقيان، معلوم شد. اگر زنده بود، بيهودهگويى كم مىشد و هر كس مىدانست كه چه مىگويد.
به راستى چنين بود و چونان او، يك نفر ديگر هم در سپاه امام ٧ وجود نداشت
٦٦٣١. تنبيه الخواطر: حكايت شده كه مالك اشتر، در حالى كه پيراهنى ندوخته و عمامهاى از همان جنس بر تن داشت، از بازار كوفه مىگذشت. يكى از بازاريان او را ديد، لباس او در نظرش خوار و حقير آمد و به قصد اهانت به او، چيزى شبيه گلوله را به سويش پرتاب كرد؛ امّا مالك، بىاعتنا گذشت.
به آن مرد گفتند: واى بر تو! آيا مىدانى كه آن را به سوى چه كسى پرتاب كردى؟
گفت: نه.
به او گفتند: اين، مالك اشتر، يار و همراه امير مؤمنان است.
مرد، بر خود لرزيد و به سوى مالك رفت تا از او معذرت بخواهد؛ امّا او را ديد كه به مسجد رفته و به نماز ايستاده است. چون نمازش به پايان رسيد، مرد بازارى بر پاهاى مالك افتاد و آنها را مىبوسيد.
مالك گفت: اين چه كارى است؟!
گفت: از آنچه كردم، معذرت مىخواهم.
مالك گفت: ترسى نداشته باش. به خدا سوگند، به مسجد نيامدم، مگر به قصد آمرزشخواهى براى تو.
٦٦٣٢. المناقب، خوارزمى به نقل از ابوهانى بن معمّر سُدوسى، در يادكردِ غلبه لشكر معاويه بر آب در جنگ صِفّين: من آن هنگام با اشتر بودم و تشنگى در او هويدا بود. به يكى از پسر عموهايم (هم قبيلههايم) گفتم: امير، تشنه است.
مرد گفت: همه اين افراد، تشنهاند و من قمقمه آبى دارم كه براى خودم نگه